|
چشماني براي بودن....
چند وقتي مي شد که نديده بودمش،تلفنش قطع بود ، پول نداشت پرداخت کنه !زنگ خونه رو زدم خانمش چقدر پيرشده بود...گفت بيمارستانه !...نفس زنان مردم رو عبور کردم..اتاق 110 رو مي پرسيدم.دراون شلوغي فرشته اي نابينا با انگشت اشاره هدايتم کرد.
يه اتاق با صدو ده افتخار! اونجا روي تخت يه قديسه سبز و تنها بيقرار بود.دور دهانش رو ديوار شيشه اي درست کرده بودن تا نتونه اعتراض کنه تا نتونه نفس بکشه تا نتونه از زندگيش بگه ...بگذريم زياد سياسي نشه !؟ شناسنامه اش مهر باطلي روش خورده ولي براي يادگاري نگهش داشته بود.خردل غربيها لبانش رو دوخته بود! اومدم باهاش حرف بزنم بغض گلويم رو فشرد ..اشک توچشماش جمع شده بود چشماش مي درخشيد ..چشماش حرف ميزدن .. اونطرف هم دختر چهارساله اش سرکوچکش رو رو دستش گذاشته بود نگاه ميکرد و اون موهاي بلندش رو روي سينه باباش ريخته بود... اين قديسه شيميايي محصول کربلاي پنج بود ! قلب اين پدر و دختر زمان رو شرمنده ميکرد. شايد بخاطر دريا رفته بود.که اينچنين ارام بر دستهاي تشنه مرگ ذوب ميشد .دلم گرفت ، ضبط رو خاموش کردم دفترم روبستم..ماسک نميگذاشت فرياد کنه ! با چشم گريون ترکش کردم ...موقع خدحافظي دخترش تو چشمام زل زد و سير نگام کرد .... فرداجشن و پايکوبي بود خيابونا واسه ورود يه وزير نورافشاني و گلباران شده بود... تو اون شلوغي روزنامه اي رو گير اوردم لابلاي اگهي ها يواشکي نوشته بود: فلاني هم عروج کرد راهت ادامه دارد اي شهيد !!؟ ************************************ غروب همان روز از دور جنازه اش رو ديدم که تو بارون ،خاک رو شرمنده ميکرد دخترش از تو جمعيت غريب ، غريبانه به من زل زد ... چشماش ميدرخشيد مثل پدرش ؟! چشماني براي بودن ....!؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:40  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
آن شب بارانی…..! *********************** ......... باران همچنان بر پیکر مجنون شلاق می زند ، از زمین و هوا گلوله می بارد ، آبهای جزیره دیوانه وار در خروشند، بوی خون همه جا پیچیده است، ترس همچنان براو مستولی شده ، گویا قیامت است که در دل مجنون فریاد می کشد. جرأت نمی کند حتی اندکی سرش را از قایق بیرون بیاورد ، خودش را محکم به کف قایق می چسپاند ، بر اثر باد، باران و انفجار خمپاره ها در آب ، قایق چونان گهواره ای او را در خود می رقصاند .حدود نیم ساعت است که در این قایق زندانی شده است ،دو شبانه روز می شود که خواب به چشمانش نیامده است ، در این وضعیت بحرانی و وحشتناک گویا خواب هم می ترسد تا قدم جلو بگذارد ، تمام لباسهایش خیس است ، مدام ذکر می گوید، دعا می کند که خدا به او فرصت دهد تا بتواند قایق را به ساحل درموقیعت استقرار نیروهای خودی ببرد تا دوستان مجروحش را به عقب برگرداند . اوداوطلب شده بود که خودرا به آب بزند تا به این قایق که حدود پانصد متر از خاکریز و خشکی دور است برساند. او عاشقانه در میان توپ و خمپاره تن نحیفش را به آب می زند ودرآن سرما و باران شدید با هزار ذکر صلوات خودش را به این قایق رسانده ولی الان بعلت زیاد شدن بارش خمپاره و گلوله نمی تواند تکانی بخورد. دلش را به دریا می زند ، آهسته بلند می شود ، و ریشه وعلفهایی که درپروانه موتورقایق گیر کرده اند را از آنجا دور می کند و سپس موتور را به هر زحمتی که شده روشن کرده و درحالی که وجعلنا را زمزمه میکند حرکت را آغاز نموده و آهسته آهسته از لابلای نی زارها بیرون می آید ودرآخرین توانش گاز می دهد و قایق رابه سینه ساحل خاک ریز می زند،فوراً پیاده شده وبه داخل سنگرحفره روباهی می رود. هجوم گلوله ها و خمپاره ها زیاد می شود ،کلاهش را در می آوردو آب هایی را که در سنگر کوچکش جمع شده به بیرون می ریزد ،گرسنگی امانش را بردیده است ،به هر طریق ممکن خود را به سنگر سیمانی که تا دو شب پیش کمین عراقیها بوده می رساند،درست جایی که بچه های مجروح را آنجا گذارده بودند تا مداوا شوند،به محض وارد شدن هرچه صدا می زند کسی جوابش را نمی دهد ، چراغ قوه کوچکش را از جیب بادگیرش درمی آورد و آن را روشن می کند ،تا بچه ها را بیدار کند،اما با تعجب می بیند که همه آنها شهید شدند ، داوود در کنارش دراز کشیده گویا سالهاست که به خواب رفته ،در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر شده دستی بر روی صورت و موهای او می کشد و با خود زمزمه می کند ،آنطرف تر محسن با پاهای قطع شده با صورت بر روی خاکهای خیس افتاده است و حاج جواد فرمانده گروهان هم در حال سجده شهید شده است ، چراغ قوه را خاموش می کند دیگر گریه امانش را نمی دهد و به گوشه سنگر تکیه می دهد و زار زار اشک می کند ، نیم ساعت بعد تقریباً بارش گلوله و خمپاره تمام شده ولی بارش باران همچنان ادامه دارد ، از سنگر بیرون می آید تا بتواند به سمت چپ خاکریز برود تا به بچه های دیگر سری بزند، به صورت نیمه خیز خودش را به سنگر ضدهوایی دشمن می رساند که شب گذشته توسط بچه های خط شکن منهدم شده است، صدا می زند ، ولی جوابی نمی شنود ، چراغ قوه اش را در آورد تا بطوردقیق آنجا را بررسی کند که یکباره صدایی از پشت سرش می گوید : -" اخوی! چراغ قوه را خاموش کن اینجا توی دیده!" فوراً آنرا خاموش می کند ، به طرف صدا می رود،یکی از رزمنده ها در گوشه ای دراز کشیده است ،از بچه های گردان کمیل است ، او مجروح شده، فوراً تکه ای از لباسش را پاره می کند تا پهلوی زخمی شده اورا ببندد ، خون زیادی از او رفته ، مجروح در حالیکه نفسش بالا نمی آید آهسته میگوید: -" تمام بچه ها توی این آتیش سنگین شهید شدن ، .همشون پاره پاره شدن ، اینجا کربلا شده بود ..." همچنان اشک می ریزد،او را دلداری می دهد، به هر زحمتی شده اورا به دوش می کشد تا به جای امن تری ببرد. به سنگری که قبلاً استراحت گاه سربازان دشمن بوده وارد می شوند.در آنجا هم رزمنده ای دیگر در گوشه سنگر چمباتمه زده است ، در تاریکی از روی ریش های سفیدش او را می شناسد گویا که با دیدن او اندکی خوشحال شده می گوید: -" سلام عمو علی ، اینجا چه کار می کنی ؟" -" سلام الله کرم ، تو که هنوز زنده ای پسر ! رسیدن بخیر ! " عمو علی یکی از رزمنده های پیر و سالخورده ا ی است که تمام بچه های لشکر او را می شناسند. با کمک عمو علی ،رزمنده مجروح را در گوشه ای جا می دهند، عمو علی پتویی را به روی او می اندازد، سراغ بچه ها را می گیرد ، عمو علی در حالی که اشک می ریزد می گوید: - "تمام بچه ها شهید شدن،همه جا رو بررسی کردم توی تمام سنگرها فقط جنازه است ، عراقیها اگر بفهمن نیرویی نیست حتماً شبانه پاتک می زنن، ما بایدبه هر طریقی شده به عقب برگردیم ." الله کرم به او می گوید: -"عمو علی ! من قایق را نزدیک خاکریز آوردم،می تونیم باهاش ازاین معرکه دوربشیم". آنها مجروح را لای پتو پیچیده وهر کدام طرفی از آن را گرفته و به طرف قایق می آیند. اما وقتی به نزدیک قایق می رسند ، ناامید می شوند چراکه قایق نجات توسط یکی از آخرین خمپاره ها منفجر شده است ، عمو علی با اندکی فکر می گوید : -" غصه نخورید ، من از طرف این خشکی راهی بلدم که به طرف موقعیت تیپ الغدیر می رود." به راه می افتند و از کنار خاکریز که در یک متری آن آب دجله می باشد بطرف موقعیت مذکور می روند ، حدود نیم ساعت می گذرد، .شدت بارش باران و هجوم باد از سرعتشان می کاهد.به جایی می رسند که عمو علی می ایستد ، مجروح راروی زمین می گذارند ،عمو علی به نوک خاکریز می رود و به اطراف مینگرد. الله کرم می گوید : - "ها! چی شده پیرمرد ،راه را اشتباه اومدیم ؟!" عمو علی درحالیکه به اطراف نگاه میکند ،می گوید: -" نه ! یعنی نمی دونم ، توی این بارون لعنتی که نمی شه درست تشخیص بدیم ، وضیعت اینجا یه کمی عجیبه ، شاید هم اشتباهی اومدیم ، نمی دونم .حالا یک کمی جلوتر میریم ببینیم به کجا می رسیم تا بهتر بتونیم راه را تشخیص بدیم" . حدود بیست دقیقه از رفتنشان نمی گذرد که به سیم خاردار می رسند، مجروح را روی زمین می گذارند ، عمو علی درحالیکه به اطراف نگاه میکند می گوید : -"گاومون زایید ، عراقیها اینجا سیم خاردار کشیدن ، شاید هم مین گذاری شده باشه!" به این طرف و آنطرف می رود تا راه عبوری پیدا کندولی یک لحظه با سرعت از خاکریز پائین می آید.ودر کنار الله کرم می نشیند. الله کرم رو به او می گوید: - چی شده راهی پیدا کردی ؟ پیرمرد می گوید: - "مثل اینکه راهی دیگه نداریم، پشت این خاکریز موقعیت عراقیها ست ، مثل اینکه امروز بچه ها عقب نشینی کردن و حالا عراقیهاخودشان مستقر شدن". الله کرم با ناامیدی می گوید : - "خوب حالا چکار کنیم ؟ از این مجروح خیلی خون رفته ، باید به هر طریقی شده او را به عقب برگردانیم و گرنه از دست می ره!". عمو علی اندکی به فکر فرو می رود و بعددر حالیکه سرنیزه را از کمرش باز می کندمی گوید: -- "چاره ای نیست باید از همین سیم خاردار ها عبور کنیم ." باذکر خدا شروع به قیچی کردن سیم های خاردار می کند ، الله کرم بر روی خاک ریز می رود. ودر دل آن تاریکی بارانی چند نفررا میبیند که به طرف آنها می آیند فوراً پایین آمده و اسلحه عمو علی را بر می داردودوباره بالای خاکریز می رود ودرکمین می نشیند ، عراقیها نزدیک تر شده اند، الله اکرم با دست پاچگی به طرف آنها شلیک می کند ، عراقیها هم شروع به تیز اندازی می کنند ، عمو علی تا این صحنه را می بیند کار قیچی کردن سیم های خاردار را سریعتر می کند عراقیهای دیگر هم با شنیدن صدای تیر اندازیها واردمعرکه می شوند ،عمو علی در حالیکه آخرین حلقه سیم خاردار را گوشه ای پرتاب می کند داد می زند : - الله کرم راه باز شد زود بیا پایین. مجروح را برمی دارند ولی به محض عبور از معبر ،عموعلی ناباورانه متوجه تله های انفجاری می شود .عراقیها هم خودشان را به نزدیک خاکریز رسانده اند ، مجروح را روی زمین می گذارندو الله کرم هم با عجله اسلحه را برمی داردو بطرف خاکریز می رودتا بتواند جلوی عراقیها را بگیرد ، عمو علی مشغول خنثی کردن مین ها می شود. درگیری شدید می شود، منورها شب بارانی را روشن کرده اند .عمو علی میدان مین را واضح تر میبیند و از خنثی کردن ناامید شده وبه سوی مجروح می آید. صورت اورا می بوسد و می گوید: -" از طرف من با الله کرم خداحافظی کن .!" مجروح تا می خواهد اورا منصرف کند که عمو علی به سرعت از او دور می شود وبر روی مین ها غلت می زند . الله کرم مشغول تیر اندازی است ، عراقیها زمین گیرشده اند ، به جلونمی آیند ، الله کرم دو سه تا نارنجک هم پرتاب می کند. عراقیها فکر می کنند تعداد زیادی نیروآنجاست . ناگهان متوجه انفجاری می شود ، به طرف محوطه مین گذاری شده می دود ، عمو علی را میبیند که برروی مین ها تکه تکه شده است ، شروع به گریه کردن و فریاد زدن می کند ، مجروح نیز همچنان گریه می کند. الله کرم فوراً مجروح را به دوش می کشد و اسلحه را به دست او می دهد تا از پشت تیر اندازی کند آنها در حالیکه اشک می ریزند از معبری که با خون عمو علی باز شده است عبور می کنند ، چشمان عمو علی در تاریکی در دل باران ، بارانی شده اند حالا عراقیها از پشت سر می آیند و بسیجی مجروح نیز شلیک می کند .از محوطه عبور می کنند ناگهان تیری به پای الله کرم می خورد و هر دو نقش بر زمین می شوند ، اسلحه را از او می گیرد وتیر اندازی می کند . آخرین فشنگ ها شلیک می شوند ودر حالیکه خون از بدنشان جاری است برروی خاک های آب گرفته دراز می کشند و باران برتنشان شلاق می زند و در حالیکه به هبوط باران می نگرند ذکر می گویند. باران زخمهای آنها را نوازش می دهد . چند لحظه بعد نور منور در دل باران ، رنگین کمان زیبایی را ایجاد می کند و هنوز اثر زیبایی حاکم است که تیزی نوک اسلحه های دشمن را بر شقیقه هایشان احساس می کنند. و گرگهای درنده و خونخوار زوزه کشان بربالین جسد های نیمه جانشان حلقه می زنند و دیوانه وار هلهله می کنند وباران همچنان بر پیکر شرق دجله شلاق می زند ....؟ ........ دلش تاب نمی آورد،دوباره تکه پلاستیک را روی سرش می اندازد و فانوس را روشن می کند و به بیرون می آید اما هیچ جا را نمی بیند ، چه هوایی ، باد و بارون در هم آمیخته و باد زوزه کشان شلاق باران را بر پیکر خانه می کوبد . ترس همه جا حکمفرما شده نمی داند چه کند . شاه زینب ، زن همسایه هم بد جوری مریض است چطوری به او سر بزند . برادرش هنوز برنگشته ، دختر چهار ساله اش همچنان در تب می سوزد و گهگاهی از صدای مهیب غرش آسمان تکان می خورد و هذیان گویان قطراتی که از سقف اتاق بر داخل طشت مسین می چکند را با حرکت چشمانش می شمارد . دائی محمود حدود چهار ساعت است که با موتور سیکلت قراضه اش رفته به آبادی بالاتر که تقریبا ده کیلومتری از آنجا فاصله دارد ،تا از عطاری کربلایی رمضان برای درمان دخترک دوا و درمانی بیاورد . ولی هنوز بر نگشته . از طرفی هم دختر بزرگ شاه زینب خانم دیشب تاکید کرده است که هر یکی دو ساعت به مادر پیر و مریضش سری بزند . اما هوای بارانی ، طوفانی و صدای زوزه مرگبار گرگهای گرسنه در آن شب هولناک او را به وحشت می اندازند . ناچار به داخل آمده و هیزم آتش اجاق را زیاد می کند ، یک استکان چای گرم می نوشد . دلشوره عجیبی دارد، تب و هذیان دخترش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود . دستمال ابریشمی که پارسال خواهرش آن را از شاه چراغ شیراز برایش هدیه آورده بود را خیس کرده و روی پیشانی دختر دلبندش می گذارد تا شاید تبش پائین بیاید . ساعت چوبی قدیمی یادگار مادرش با صدای ضرب های گرفته اش نیمه شب را اعلان میکند و هنوز از برادرش خبری نیست . زن در فکر فرو می رود و با خود می گوید : -"خدایا خودت کمک کن ! چرا اینقدر دیر کرده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چه خاکی تو سرم کنم ؟" ... غرق در این افکار است که ناگهان سوزش عمیقی را در معده اش احساس می کند،یادش میافتد که هنوز شام نخورده ، بر می خیزد تا غذایی میل کند و هم از این فکرها ی عجیب و غریب بیرون بیاید ، اما هر چه می گردد هیچ غذایی نمی یابد فقط چند تکه نان خشک را از سفره برداشته و درحالیکه دست سوزان دخترش را در دست گرفته است آنها را آرام آرام میجود ،دوباره دلشوره و افکار عجیب و غریب وجودش را فرا می گیرد ، اشک در چشمانش حلقه زده و ناگهان بر روزگار بد خویش گریه ای سر می دهد . فقر و بیچارگی حسابی کمرشان را خم کرده است . شوهرش الله کرم چند ماهی است که در جبهه ها می جنگد . قبلاً باغ و زمین کشاورزی داشت که از پدر خدا بیامرزش به او به ارث رسیده بود و از صبح تا شب روی زمین کار می کرد ، نان حلالی پیدا می شد و شکم خودشان را سیر میکردند،ولی از موقعی که به خاطر عمل جراحی مادرش مجبور شده بود باغ و مزرعه اش را بفروشد ،حسابی دستشان خالی شده و گهگاهی هم برای تامین امرار معاش به هر جا سر میزد و در مزارع مردم کارگری میکرد تا روزی زن وفرزندش را فراهم کند. اما زمستان امسال به همراه بچه های روستا به خاطر عشق رهبر و انقلاب به جبهه اعزام شد . …. عراقیها چون گرگها ی هاروگرسنه با مشت، لگد و قنداق اسلحه به جان الله کرم و رزمنده مجروح می افتند. پس از چند دقیقه شکنجه و خالی کردن عقده هایشان دستهای آنها را می بندند و بدنبال خود می کشند و سر انجام آنها را بداخل خودروی نظامی پرتاب می کنند خون زیادی از آنها رفته است . حدود یکساعتی می شود که آنها را در هوای سرد نگهداشته اند ، مجروح سیزده ساله مدام فریاد می کشد : -"داریم هلاک می شیم ، نامردها ، لااقل زخم ها رو پانسمان کنید!" حدود بیست دقیقه بعد بدستور افسر عراقی آنها را پایین می اندازند ، لباسهایشان را تفتیش می کنند ساعتها رااز دست آنها باز می کنند و به افسر غاصب تحویل می دهند،در جیب آن مجروح سیزده ساله عکس امام خمینی را می بینند، افسر عراقی جلو می آید و به زبان دست و پا شکسته فارسی می گوید : -" این کیه ؟ خمینیه ، دوستش داری ، رهبرته ؟" مجروح او را فقط نگاه می کند. افسر عراقی جلوتر می آید وپای سنگین خود را روی سینه او می گذارد و زخمش را فشار می دهد .فریاد مجروح بلند می شود ، افسر عراقی در حالیکه نیم خیز شده است عکس را به جلوی چشمان مجروح می گیرد: - "باید به این خمینی فحش بدهی اگر فحش دادی ما تورا معالجه می کنیم ، غذا می دیم ، آب می دیم و هر چه خواستی !!". مجروح نگاهی به عکس امام می اندازد، اشک در چشمانش جاری شده است ، سپس نگاهی به افسر عراقی می کند ودرحالیکه رمقی درجان ندارد بریده بریده می گوید: -" خیال کردی ؟! او رهبر منه ،امام قلب منه !چطور میتونم به اودشنام بدم .تو به رهبرت توهین میکنی!؟." افسر عراقی با صورتی برافروخته نگاهی به اطراف می اندازد ودرحالیکه پایش را محکم بر زخم او فشار میدهد می گوید: - "احمق اگر به او فحش ندی تو را می کشم و توی همین بارون تکه تکه ات می کنم . " مجروح با تمام وجودش فریاد میزند : -" مرگ بر صدام ،لعنت بر شما ! درود بر خمینی ، من سرباز خمینی ام ، کورخوندی ! جانم را فدایش می کنم..." افسر ملعون وحشیانه وار با ته پوتینش بر روی گلوی او می گذارد و با تمام قدرتش فشار می آورد.دیگر هیچ صدایی شنیده نمی شود و ناگهان رعد و برق همه را به وحشت می اندازد .اندکی بعد متوجه میشوندکه آن مجروح شهید شده است . الله کرم تا این صحنه را می بیند اشک می ریزد و خودرا آماده مرگ می کند چون می پندارد که نوبت اوست.افسر عراقی که خون چشمانش را فراگرفته به سوی او می آید، الله کرم که وحشت کرده در دل زمزمه وارمی گوید : - یا امام زمان خودت کمکم کن . در همین حین سرباز عراقی دوان دوان می آید ودرجلوی افسر ملعون احترام می گذارد و به او چیزی می گویدو افسر هم با دستپاچگی دستور می دهد که اسیر را به مقر فرماندهی ببرند. و خودنیز با سرعت به داخل سنگرفرماندهی می رود. الله کرم در حالیکه به جنازه دوستش خیره شده است ، اشک می ریزدو با جنازه دوستش که حتی نام او را نمی دانست خداحافظی می کند . باران همچنان جنازه آن مجروح سیزده ساله را نوازش می دهد ....! دوباره برمیخیزد و روسری ضخیمش را روی سر می اندازد و پلاستیک را روی آن میکشد تا خیس نشود ، فانوس را بر میدارد واز خانه بیرون میاید.باز هم همان وضعیت ، در را نیمه باز میگذارد وبا خود می گوید : -"بهتره سری هم به شاه زینب بزنم!" محکم درب خانهاو را میزند ،گوش می خواباند اما پاسخی نمی آید. دوباره چندین بار در میزند . اما کسی در را نمیگشاید . هرچه صدا میزند: -" شاه زینب خانوم ، منم گلابتون ، درو باز کن" اما جوابی نمی شنود. اضطراب او را فرا میگیرد.باخود حرف میزند: -" نکنه اتفاقی براش افتاده ، خدایا چیکار کنم ؟!" دوباره در میزند و ناچار میشود با پا دوسه بار به دربکوبد اما تمام تلاشها بی حاصل است . سرما تمام وجودش را میلرزاند ، ناچار می شود از طریق پشت بام خانه آنهم در آن هوای آشوب زده به پشت بام شاه زینب خانم و از آنجا به داخل حیاطش برود . همانطورکه وارد میشود باز هم صدا میزند. -"شاه زینب خانوم ! ننه درویش ! خوابی ، بیداری ؟" وقتی جوابی نمی شنود بیشتر میترسد و از روی اضطراب در اتاق را هل میدهد تا داخل شود . اتاقی سرد و مرطوب ، تاریکی همه جا را فرا گرفته است . آهسته آهسته در حالیکه از ترس آب دهانش را قورت میدهد و با صدایی لرزان او را صدا میزندبه پیش میرود، فانوس را بالاتر میگیرد تا بهتر بتواند داخل اتاق را ببیند . در آن گوشه از اتاق شاه زینب را مشاهده می کند که در کنار اجاق خاموش خوابیده است . آهسته لحا ف را از روی او کنار میزند، او راحت خوابیده است . و درحالیکه اورا تکان می دهد آهسته صدایش میزند ، اما باز صدایی از ننه درویش به گوش نمیرسد گلابتون به وحشت افتاده ودستان سرد و کرخت شده او را در دست میگیرد و گوشش را روی سینه او می چسباند تا صدای ضربان قلبش را بهتر بشنود ، ناگهان در اتاق بر اثر شدت باد همراه با جیغ گربه ای محکم به هم میخورد و گلابتون از ترس به عقب پرت می شود. در حالیکه دست روی قلب خودش گذارده تا چند لحظه ای به همان حالت سکوت می ماند تا ترس از وجودش خارج شود، هیچ کاری از او بر نمی آید . فانوس را جلوی صورت شاه زینب میگیرد ، آری او برای همیشه به خواب رفته است .وگویا در صورت کبود و سردش جای بوسه عزرائیل را میتوان دید. نمیداند چه کند . ناخودآگاه با ترس جسم بی جان او را به طرف قبله میخواباند و لحا ف را روی سرش میکشد. و ناگهان با صدای جیغ و فریاد با عجله از آنجا خارج میشود و سریع خودش را به خانه میرساند . صدای زوزه گرگهای گرسنه شب را به وحشت می اندازد. سراسیمه خود را به بالین دختر بیمارش میرساند، لیلا همچنان در تب می سوزد. بادیدن مرگ زن همسایه نگرانی و اضطراب و ترس تمام وجودش را فرا میگیرد.باخودفکرمیکندو دیوانه وار با خود حرف میزند: -" نه نمیخام بچه ام بمیره ، خدایا خودت کمکم کن ، یا فاطمه الزهرا ، یا حضرت عباس خودتون به فریادم برسید.!" ....باران همچنان دیوانه وار بر پیکر سلول می کوبد.افسر بازجو وحشیانه پای راستش را بالا می برد وبا تخت پوتین محکم به صورتش می کوبد . خون مانند فواره از بینی ودهانش جاری می شود .با اشاره آن ملعون ، دو محافظ گردن کلفت با لگد و مشت به جان او می افتند. بی هو ش شده است شکنجه گران به افسر نگاه می کنند ، در حالیکه پکی به سیگار می زند دستور می دهد تا او را لخت کنند ، لباسهایش را در می آورند و پاهایش را به پنکه سقفی محکم می بندندو اورا آویزان میکنند، یکی از آنها سطلی آب بر روی بدن نیم جان و زخمی او می ریزد ، دوباره به هوش می آیدو دیگری نیز شروع به شلاق زدن می کند هر ضربه کابل فریاد یا مهدی اورا بلند می کند ، اینقدر او را میزنند تا دوباره از هوش می رود ، تن پاره پاره شده اش را پائین می آورند و بداخل راهرو می اندازند .باران نیزبر زخم های عفونت کرده اش شلاق می زند ....! نیم ساعت بعد دوباره او را کشان کشان برای استنطاق به دفتر بازجو می برند . تب زیادی بدنش را فرا گرفته ، بدن لختش در هوای سرد زمستانی مثل آتش می سوزد. زیر لب زمزمه می کند گویا مرگ آخرین پنچه های قوی اش را در اندامش فرو می کند . کسی را فریاد می زند تا فریادرسش باشد . نگهبانها وحشت می کنند ، به گمان آنها او در حال مردن است. سربازها سلول را ترک می کنند ، قطرات باران از پنجره روی تن عریان اش هبوط می کنند . دهانش را به زحمت می گشاید تا اندکی بتواند قطره ها را بنوشد. چشمان خسته اش را می بندد .تا قطرات باران صورتش را نوازش دهند .با زحمت زیاد پشت پنجره می ایستدوبا چشمان زخمینش بارش باران را می نگرد. گویا آسمان بغداد نیز دلش گرفته و ابرها نیز به خاطر این همه مصیبت اشک می ریزند...! نای ایستادن ندارد و نقش بر زمین می شود.....! نیمه های شب ، درب سلول گشوده شده وافسرشکنجه گر عراقی وارد می شود ، اندکی به جنازه نیمه جان او نگاه می کند ودر حالیکه نیم خیز می شود با چوبدستی اش صورت او را می چرخاند و به زبان فارسی به لهجه عربی از او می پرسد: -" جوجه باسدار اگر حرف نزنی همینجا قطعه قطعه ات می کنیم ، امشب باید به رهبرت دشنام بدهی ،و بعد تمام موقیعتهای نیروهای ایرانی را مو به مو می گویی ! یالله زود باش ؟ احمق !" اما او سرش را به سختی تکان می دهد و آهسته میگوید : -"اگر قطعه قطعه ام کنی بهتر است چون اینجوری به مرادت نمی رسی ؟! من هیچ موقع به رهبرم توهین نمیکنم.دوما من یک بسیجی ساده هستم از راز ورموز عملیات و موقعیت نیروها چیزی نمیدونم." شکنجه گر ظالم فورا با عصبانیت زیادی گاز انبری را از دست سرباز می کشد و با خشم زیاد تکه ای از گوشتهای بدن او را می کند،فریادی به هوا بر می خیزد: -" یا مهدی ادرکنی ، یا مهدی ادرکنی ." شکنجه گر وقتی که سیگارش را روشن می کند، آتش کبریت را روی بدن عریان او می اندازد، اما او هیچ احساسی نمی کند چرا که شعله کبریت به هنگام افتادن در آب و خون بدن او خاموش می شود. سرباز بااشاره فرمانده اش دست او را بالا می آورد و شکنجه گر قسی القلب با آتش سیگار بر پشت دست او را می سوزاند .فریاد او به آسمان بلند می شود . شکنجه گر با خشم و عصبانیت موهای او را محکم می گیرد و سرش را بلند می کند و سیلی محکمی بر صورت خون آلود او می نوازد، طنین صدای سیلی در سلول سرد و کرخت و خونین می پیچد. سرش محکم به دیوار سیمانی وزبر و خشن سلول برخورد می کند ، شکنجه گر مخوف که حالت طبیعی خود را از دست داده ، دیوانه وار با مشت و لگد به جان او می افتد .کم کمک فریاد یا مهدی دیگر از حلقومش بیرون نمی آید ، چرا که دیگر او کاملاً بی هوش شده است . سرباز عراقی وقتی وضعیت اسیر بی هوش را می بیند دست افسر شکنجه گر را می گیرد و با ترس و لرز می گوید: -" قربان خودتان را کنترل کنید . مثل اینکه او مرده". شکنجه گر اندکی به خود آمده و نگاهی به سرباز و جنازه می اندازد ، سری تکان می دهد، و سیگاری را آتش می کند وبه کنار پنجره می رود و می گوید : - "مرد که مرد ، این پدر سوخته ها اینجوری مردن براشون کمه! با صبر و مقاومتشان روز و شب برای ما نگذاشتن ....،. حاضرن جان خودشون رو بدهند ولی یک حرف علیه رهبر شان نمیزنن، اینها دیگه که هستن؟! سرباز من می روم استراحت کنم اون دو تا اسیر دیگر را نیز کنار او بیاورید ، اگر این احمق هم مرده فردا صبح جنازه اش را تحویل نگهبانی بدهید .....! گویا شهید شده و روحش در آسمانهاست ، تمام بدنش درد می کند ، جایی از بدنش نیست که زخمی نباشد دخترش را می بیند که بطرفش می آید تا به پدرش می رسد خود را در آغوش او می اندازدوخونهای صورت او را با روسری کوچکش پاک می کند و با چشمان قشنگ و پر از اشکش او را عاشقانه وار نگاه می کند. درحالیکه دخترش را در آغوش گرفته برایش دعا می خواند . دخترک آب میخواهد . فوراً از کوزه برایش آب میاورد . طفل معصومش یک پارچه آتش شده است.همچنان که او را پاشویه میکند اشک برروی گونه های چروکیده اش جاری میشود . عاجزانه نام خدا را برلب می آورد. سرمای سخت فضای اتاق را پر کرده . از طرفی دیگر هم می بیند که طشت و ظروفی که آب باران درآنها میچکد پر شده اند . برمیخیزد تا هم آنها را به حیاط ببرد و هم مقداری هیزم بیاورد. پس از تخلیه آبها ،سرش را به آسمان بلند میکند، قطرات باران اشکهایش را میشویند.دستانش را به طرف بالا می گشاید وبا داد و فغان فریادمیکشد : -" خدایا خودت لیلا رو نجات بده یا امام زمان خودت کمک کن ، خدایا شوهرم رفته در راه تو بجنگه ، حالا ما بی سرپرستیم ،خودت کمکمون کن " مقداری چوب برداشته و به داخل میایدودوباره اجاق را زنده میکند. لیلا در تب میسوزد و هذیان میگوید . مادربه بالینش میاید و چون مادری فرزند مرده او را در آغوش میگیرد و صدای درب خانه میاید ، شک دارد ،خوب گوش می دهد ، شعف وشادی وجودش را پر میکند ، آری کسی کوبه قدیمی درب خانه را میکوبد.ناگهان با خوشحالی بچه اش را به زمین میگذارد و سراسیمه به طرف حیاط میدود. و همانطور که در را باز میکند میگوید: - " مرد تو که منو نصف جون کردی!" وقتی که در را می گشاید ناگهان مبهوت می شود این که برادرش نیست . برای چند لحظه همانطور خشکش میزند تا اینکه با سلام مهربان آن جوان به خود می آید. جوان با عطوفت و مهربانی می پرسد: -" ببخشید منزل الله کرم همینجاست؟" گلابتون با اضطراب جواب می دهد : -" ها ، همین جاست ! چطور مگه ؟" آن جوان کیسه ای را به او میدهد و میگوید - " این داروها برای شماست گویا دخترتان مریض است . برادرت داده " زن با تعجب می پرسد : - " پس خودش کو ؟ " ایشان در حالیکه تبسمی بر لب دارد پاسخ می دهد : -" موتورشان خراب شده دیر میرسد ." آن جوان ناشناس از گلابتون خداحافظی میکند و گلابتون در حالیکه در پوست خود نمیگنجد فوراً به داخل اتاق میاید و داروها را به دختر دلبندش میخوراند. و بعد به سجده میرود و خدا را شکر میکند که هم دارو رسیده و هم برادرش زنده است . و با آرامش در کنار دخترش دراز میکشد و همچنان با لبخند رضایتی که بر لب دارد به صورت معصوم لیلا مینگرد و منتظر است تا آثار مریضی از او دور شود و رادیوی قدیمی را روشن می کند همه اش مارش نظامی می زند گویا دیشب رزمندگان اسلام عملیات وسیعی داشته اند.ناگهان به یاد شوهرش می افتد و دلشوره عجیبی در درونش غوغا می کند. ولی نگاهی به دخترش می اندازد،ودرحالیکه موهای اورا نوازش میدهد وبادستی دیگرتکه ای چوب در اجاق میگذارد، آتش درونش را خاموش میکند وزیر لب میگوید: --" انشالله که الله کرم سالمه.، خدایا خودت پشت و پناهش باش!" سرش را روی بالش دخترش میگذارد واندکی بعد از فرط خستگی خوابش میبرد. گلابتون در خواب عمیقی است که صدای خروس خانه همسایه او را بیدار میکند. با عجله بلند میشود . دست بر پیشانی دختر میگذارد . با تعجب می بیند که اثری از بیماری در او وجود ندارد . به داخل حیاط میاید، باران بند آمده و هوا کاملاً روشن شده ، ولی هنوز از برادرش خبری نیست . در حیاط را میگشاید تا به بیرون نگاهی کند که ناگهان صدای لیلا را میشنود . به اتاق برمی گردد. لیلا نشسته و آب میخواهد . او کاملاً خوب شده و سراغ بابا و دائی محمود را میگیرد. مادر با خوشحالی او را می بوسد .لیلا درحالیکه چشم در چشم مادر دوخته می گوید: -" ! مامان جون ،داشتم خواب بابا را می دیدم ،دلش برام تنگ شده ،خودش بهم گفت.منم دلم براش تنگ شده" گلابتون درحالیکه بر گونه های قشنگ لیلا بوسه می زند ، جواب میدهد : -" بابات می آید . غصه نخور عزیز مادر ! " یک ساعت بعد در خانه گشوده میشود و دائی محمود سراسیمه به داخل اتاق میدود تا داروها را به دخترخواهرش بدهد . اما با تعجب میبیند که لیلا خوب شده ودر آغوش مادر نشسته است . وقتی ماجرا را از زبان خواهرش میشنود. در حالیکه گیج شده با تعجب می گوید : -" ولی اون جوون رو من نفرستادم من وقتی از اینجا رفتم وسط راه موتورم خراب شد و مجبورشدم توی اون هوای خراب پیاده به قد جده بزنم تابه اون آبادی برم که یهو دیدم یه گرگ گرسنه داره به طرفم میاد و مو مجبور شدم به بالای یه درخت توت برم و نتونستم تا موقعی که گرگه اونجا بود بیام پایین هوا که یه خورده روشن شد پایین اومدم و رفتم این دواها از عطاری گرفتم و حالا اومدم !" گلابتون با شنیدن حرفهای برادرش به گریه می افتد و میگوید: -" پس اون آقا کی بود ؟" همینطور که به هم زل زده اند به سجده میروند و خداراشکر میکنند . درهمین حین ناگهان صدای جیغ و فریادی از خانه شاه زینب خانم بلند می شود.........! .... درب سلول گشوده می شود ، دو اسیر به داخل پرتاب می شوند.چند دقیقه بعد صوت دلنشین قرآن در فضای سردو خونین سلول طنین انداز می شود........ حدود یک ساعت بعد اندکی چشمانش را می گشاید ،احساس می کند دستی گرم صورت خون آلود اورا لمس می کند، بدنش دیگر عریان نیست . تا می خواهد برخیزد بر اثر شدت زخمهایش ناگهان ناله ای دردناک از او بلند می شود.یکی از افراد تازه وارد سر اورا با مهربانی در آغوش می گیرد ودرحالیکه لبخندی بر لب دارد میگوید: خسته نباشی اخوی ...... صبر بر جور فلک کن تا بر آیی رو سفید دانه چون درآسیاب افتد تحمل بایدش چشمانش را میبندد وآرام در دامن آن اسیر به خواب می رود. فردا خود را در اتوبوسی می بیندکه همراه چند اسیر دیگر به اردوگاه منتقل می شوند. در بدو ورود به اردوگاه عراقیها کابل بدست تونل مرگ را تشکیل داده اند تا از اسرای جدید استقبال کنند .الله کرم درهنگام عبور ازاین گذر مرگ آلود فرود ضربه های کابل و دسته کلنگ و نبشی را بر پیکرش احساس میکند غروب شده است ،خود را در گوشه ای از اسایشگاه می بیند که اسرای قدیمی به دور او حلقه زده اند تا حکایت و اخبار سرزمین پاکشان را بازگو کند. چند روز بعد با کمک وایثار سایر اسرای آسایشگاه اندکی از زخمهایش بهبود می یابند .وآرام بر میخیزد و کنار پنجره می آید .از دور اسیری را میبیند که همه اسرا برای او احترام ویژه ای قایلند ، چقدر برای او آشناست ، چند روز بعد درمی یابد او همان شخصی است که در سلول استخبارات بغداد با لباس خودش تن عریان او را پوشانده بود .همان آقایی که دران شب دهشتناک از طرف خداوند منجی او شده بود .آری او جلوه ای از نور خدا را میبیند.دوستانش درباره او داستانهای زیادی نقل می کنند .او سید علی اکبر ترابی است که با خلق و خوی پسندیده ای که از نیاکان خود به ارث برده ، دوست ودشمن را شیفته خود کرده است .او همان است که روزی نماینده صلیب سرخ جهانی در یکی از اردوگاهها گفته بود: - "ای کاش اروپا هم یک ابو ترابی داشت.ابوترابی هرکجا که قدم بگذارد آنجا گلستان می شود". ونیز یک سرگرد عراقی بارها به ابوترابی گفته بود : - "اقای ابوترابی !اگر خمینی هم مثل تو باشد من مقلدش می شوم.!!!" آری او حاج اقا ابوترابی بود که الله کرم نیز مرید اوشده وکمر به شاگردی اومیبندد.ودر ایام اسارت در خدمت اسرا بوده وایثارگریها و جانفشانیهایی می نماید.......! گلابتون با مهربانی اما با وسواس زیاد گرد و غبار را از کت الله کرم می زداید و آنرا به تن او می کند ، لیلا برای چندمین بار به داخل اتاق می آید و می گوید : - "بابا ، مامان ، زود باشید دیگه الان مراسم شروع می شه ." گلابتون در حالیکه اندکی چهره اش را در هم می کشد با خنده می گوید : -"صبر کن دختر چند ماهه دنیا اومدی ، داریم می آیم." الله کرم نیز لبخندی می زند و می گوید : - "لیلا راست می گه خانم ، زود باش اواولین سخنرانه ! وامشب بهترین شب اونه" لیلا در حالیکه کش چادرش را درجلوی آینه مرتب میکند می گوید : -" نه بابا جون ، بهترین شب زندگی من اون شب بارانی هستش که تو از عراق آزاد شدی هیچ موقع یادم نمی ره بابا! خوب !زود باشید،دیگه داره دیر می شه". در خیابان نیز حدود نیم ساعت است که دائی محمود ماسک شیمیایی اش را بردهانش زده وپشت فرمان خودرواش منتظر آنها است.آری امشب از طرف بنیاد شهید و آثارانجمن دفاع مقدس درتالار حافظ جهت تقدیر و تشکر از فرزندان شاهد وایثارگران که امسال فارغ التحصیل شده اند مراسمی برگزار می شود. لیلا که حدود یک ماهست که از دانشگاه علوم پزشکی شیراز فارغ التحصیل شده است در این مراسم بعنوان اولین سخنران دعوت شده است. نام دکتر لیلا حسینی در همه جا به چشم می خورد.... در خلال سخنرانی اش در باب تلاش و پیشرفت فرزندان ایثارگر با تکیه بر دفاع ازارزشها شعری از امام راحل (ره) میخواند : آنکه سردرکوی او نگذاشته آزاده نیست آنکه جان نفکنده در درگاه او دلداده نیست سرنهادن بردر او پا به سربنهادن است هرکه خود را هست داند پا به سر بنهاده نیست سالها باید که راه عشق را پیدا کنی این ره رندان میخانه است راه ساده نیست پس از این سخنرانی نوبت تقدیر و تشکر از یکی از فرزندان شاهد میرسد که پدرش هنوز مفقودالاثر است ، این جوان رشید در خلال زلزله بم در گروه امداد ونجات مشغول نجات دادن کودکی شده بود که پس از نجات کودک ،براثر افتادن تیرآهنی برروی دستش باعث از دست دادن دست چپش می شود. درخلال این مراسم دایی محمود برای اینکه از دست سرفه های کشنده اش خلاص شود و هم اینکه مزاحم مجلس نشود به بیرون از تالار میآید .نیم ساعت بعد یکی از بسیجیان اورا می بیند که در کنار یکی از ستونها برروی زمین افتاده است فورا الله کرم را خبر میکند .... ...... لحظاتی بعد دائی محمود جانباز شیمیایی را به بیمارستان می برند.لیلا بانگرانی درکنار او نشسته وموهای اورا نوازش میکند. ودایی اش در حالیکه به سختی نفس می کشد به یاد آن شب بارانی بیست و پنج سال پیش می افتد و در حالیکه به عکس مقام معظم رهبری نگاه می کند خاموش میشود و سرفه هایش برای همیشه پایان می پذیرد و.صدای پایکوبی برف پاکنهای آمبولانس طنین انداز میشود. و باران همچنان بر پیکر شهر شلاق می زند.....!!. والسلام کرامت یزدانی (اشک) یکم دیماه سال هشتادوشش شیراز
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
کاش عاشق نشده بودم... **************** همیشه اونو می دیدم که گوشه کوچه چمباتمه زده.هیچکس نمی شناختش.چند سالی میشد که اونجا بود توی بارون خیس میشد.زمستون تنش رو کرخت میکرد.تابستون روحش رو می سوزوند عید که میشد یه اینه جلوش می گذاشت. تو صورت کسی نگاه نمیکرد.موهای بلند و زولیده ای داشت که تمام سرو شونه هاش رو می پوشاند ریشهای بلند و سفیدی داشت که تمام صورتش رو پوشش میداد.پالتوی سیاه و بلندی میپوشید و تو تابستون و زمستون هم یکنواخت همون رو می پوشید .با کسی حرف نمیزد ولی گاهی بازی بچه هارو تماشا میکرد و به دختر بچه هایی که از جلوش رد میشدن یه لبخند قشنگ و تلخی میزد وبعدش هم سرشو پایین می انداخت و شانه هایش تکون میخورد.چند ماه اول بچه ها ، زنها و دیگرون ازش میترسیدن ولی بعدها وقتی دیدن بی ازاره دوستش داشتن و بهش غذا و یه چیزایی میدادن ولی هیچ کس ندیده بود که از اونها استفاده کرده باشه غذاهاشو به دوتا گربه میداد که همیشه کنارش بودن.بعضی موقع ها داشت یه چیزی میخوند ولی اکثر وقتها مینوشت توی یک دفتر کوچک...هر که هم ازش سئوال می پرسید همانطور که سرش پایین بود فقط میخندید خنده ای که بعدش بغض گلویش رو میگرفت و باز شونه هاش میرقصیدن اما اینبار تند تر از همیشه... معمولا من از پشت پنجره اتاقم در طبقه دوم اونو میدیدم وقتی میخواستم شعر بنویسم به اونگاه میکردم و در اسراری که از او نمیدونستم غرق میشدم وقتی به خودم می اومدم میدیدم دوساعت لب پنجره نشسه ام و هیچی ننوشتم... یه روز بارونی دل زدم به دریا و رفتم پیشش تا نیم ساعت از موضوعات مختلف حرف زدم ولی او هیچ اعتنایی نمیکرد.فورا چندتا از شعرهامو خوندم زیر چشمی نگاش میکردم خیس بارون شده بودیم ولی میدیدم با خوندن شعرها یواش یواش سرش رو بالا میاره و خوب گوش میداد منهم از فرصت استفاده کردم و بیشتر خوندم یکی از شعر ها رو اینجوری شروع کردم: "تب بالای خیانت مرگ یک کودک در گهواره دور از هوس بازی مادر..." یه لحظه سرشو به طرف من برگردوند و با دستهای چروکیده اش قطرات بارون رو از جلوی چشماش پاک کرد وبه طور عجیبی نگاهم کرد طوری که از نگاهش و برق غمگین چشماش دلم لرزید ناگهان دیدم بلند بلند گریه کرد ویکباره پاشد ونعره ای از ته دلش زدو پا به فرار گذاشت هر چه دویدم بهش نرسیدم..گویا توی بارون تو ی اون تاریکی گم شده بود..برگشتم سر جای اول و بغچه و کیسه گونی اش اونجا بودن.خیس بارون..کنجکاوی کردم چند تا دفتر پاره پاره وچند تا عکس دختر بچه ای رو دیدم ویک کارت شناسایی رنگ پریده ... تمام اونهارو جمع کردم و اوردم توی خونه ولب پنجره نشستم تا اگه بر میگشت اونجا ببینمش بارون به سروصورتم سیلی میزد و من گیج و مبهوت مانده بودم کارت شناسایی هویت اونو فاش کرد اون یه استاد دانشگاه بوده که سیاست تدریس میکرده ! دفتراش مملو از ایده های جالب وشعرهای ناب بود اخر دفترش نوشته بود : اه کجایی دخترم ؟ دلم را به جرم عاشقی و پای کوبی در جشن باران به مسلخ بردند ...تنم را به جرم روشن فکری به قصاب محل سپردند ...کاش عاشق نشده بودم...کاش.... 10/1/50 ک.ی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 14:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چشمانی برای بودن.... چند وقتی می شد که ندیده بودمش،تلفنش قطع بود ، پول نداشت پرداخت کنه !زنگ خونه رو زدم خانمش چقدر پیرشده بود...گفت بیمارستانه !...نفس زنان مردم رو عبور کردم..اتاق 110 رو می پرسیدم.دراون شلوغی فرشته ای نابینا با انگشت اشاره هدایتم کرد. یه اتاق با صدو ده افتخار! اونجا روی تخت یه قدیسه سبز و تنها بیقرار بود.دور دهانش رو دیوار شیشه ای درست کرده بودن تا نتونه اعتراض کنه تا نتونه نفس بکشه تا نتونه از زندگیش بگه ...بگذریم زیاد سیاسی نشه !؟ شناسنامه اش مهر باطلی روش خورده ولی برای یادگاری نگهش داشته بود.خردل غربیها لبانش رو دوخته بود! اومدم باهاش حرف بزنم بغض گلویم رو فشرد ..اشک توچشماش جمع شده بود چشماش می درخشید ..چشماش حرف میزدن .. اونطرف هم دختر چهارساله اش سرکوچکش رو رو دستش گذاشته بود نگاه میکرد و اون موهای بلندش رو روی سینه باباش ریخته بود... این قدیسه شیمیایی محصول کربلای پنج بود ! قلب این پدر و دختر زمان رو شرمنده میکرد. شاید بخاطر دریا رفته بود.که اینچنین ارام بر دستهای تشنه مرگ ذوب میشد .دلم گرفت ، ضبط رو خاموش کردم دفترم روبستم..ماسک نمیگذاشت فریاد کنه ! با چشم گریون ترکش کردم ...موقع خدحافظی دخترش تو چشمام زل زد و سیر نگام کرد .... فرداجشن و پایکوبی بود خیابونا واسه ورود یه وزیر نورافشانی و گلباران شده بود... تو اون شلوغی روزنامه ای رو گیر اوردم لابلای اگهی ها یواشکی نوشته بود: فلانی هم عروج کرد راهت ادامه دارد ای شهید !!؟ ************************************ غروب همان روز از دور جنازه اش رو دیدم که تو بارون ،خاک رو شرمنده میکرد دخترش از تو جمعیت غریب ، غریبانه به من زل زد ... چشماش میدرخشید مثل پدرش ؟! چشمانی برای بودن ....!؟ کرامت یزدانی ( اشک)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:36  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|