|
در گذر تند زمستان
در کنار هزار اجاقک یخ زده وصدها دستهای بی نشان بر گیسوی شلال گیتار روزه سکوت میگیرم - تا تو را- در بارش باران وبرف - و- در وزوز گیتار باد -برای دیداری تازه- در شام آخر بیابم ،بیابم، بیابم..... کرامت یزدانی )اشک ---شیراز..۲۱/۱۲/۸۷
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:54  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تن پوسیده یک شاعر ....! ******************* سهم من در این شهر بزرگ یک مشت خاک ... که ان هم اصل نیست...! این خاک شاید تن پوسیده یک سگ یک قمری عاشق یا یک گربه تنها باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شبگرد یک بی خانمان یا یک معتاد بی کس باشد این خاک شاید تن پوسیده یک اعدامی یک بی گناه یا یک قاضی باشد این خاک شاید تن پوسیده یک مدیر یک کاخ نشین یا یک باغبان باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شاعر یک فرهیخته مظنون یا یک جنین پاک باشد این خاک شاید تن پوسیده یک زن یک دختر تنها یا یک ....... باشد این خاک هرچه باشد حتما بوی باران می دهد ...! راستی سهم من از باران چیست !؟
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:1  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
مرگم را گزارش کردند ...! --------------------------- من دونده ای خسته از پیچ و خم های شهر هرچه میروم باز به پایان نمی رسد این قصه در این زمانه امیخته شد ادم با حیوان با سنگ با رنگ .....! در یک هوای نیمروز دلم لک میزند برای بوی آدم برای یک جرعه آب حیات... ... لباسم را خونین مرگم را گزارش کردند در عزایم سه روز خرما و یک جرعه حرام نوشیدند اما من بودم بودنم را کس ندانست
باز دویدم باز دویدم تا به قبرستان رسیدم آه بر من ! گورم نیز مرا نشناخت ..... کرامت یزدانی ( اشک)
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:0  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
اسطوره وار.... =========================================================== استخواني پوسيده در دست، - دوان دوان- به سوي خانه مي آيي! از حفاري قبرهاي باستان - اسطوره وار – قصه مي گويي! ناگهان! برخود مي لرزي، ترس در صورتت مي پيچد استخوان از دستت مي افتد.. ناگهان! - ديوانه وار- به گورستان هزاره ها بر ميگردي،
به دنبال لنگه کفش کهنه ات خاکهاي مرده را بر باد ميدهي...! هزاره ها مي گذرند! نه بيلي! نه کفشي ! نه استخواني! به جا مانده است..... فردا که بيايد! در دکه هاي کهنه فروشي، ديرينه شناسان روشن فکر بر لنگه کفشي کهنه، - عاشقانه- فرضيه ها ميبافند......!؟
کرامت يزداني(اشک) شيراز 21 /11/87
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
برف که می آمد
پنجره اتاقم هنوز باز بود و انتظار بر سفیدی خیس پنجه میکشید
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:34  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
زیر چتر باران ... *********** باران کوچه شتاب رهگذر خیس بوی اسمان و خود نمایی هزار حباب عریان و یک زن ته کوچه زیر چتر باران نیمه عریان با گیسویی شلال از آینه میگریزد.... دو بچه کبوتر تنها در زیر تنها سرو کوچه چشم انتظار شاید کسی در باران بارانی شود !؟ و من تنها تماشاچی رقص کرمها را می بینم و دخترم که بسیار تنهاست .....! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:24  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بیابان،
کوچه ،خیابان خانه ،اداره از گرمای آتش داروغه شهر تب دارند....! کاش ! چفیه دوران مردانگی را از بایگانی بردارم تا اندکی هرم آتش را پایین آورم...... کرامت یزدانی (اشک)
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:50  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
سر هر کوچه بن بست... ******************* گفتي از کدام کوچه ميايي ! سر هر کوچه بن بست که نبضش چون کبوتر ميزند... سر کوچه که بايستي ته کوچه پنجره اي پيداست که از ان نور سپيدي ميتابد پنجره با طپش ثانيه ها ميخواند کاش با دل و جان گوش دهي خواهي فهميد چرا دلتنگي خود را با گريه به باد مي گويد.......!؟ کرامت يزداني ( اشک) شهريور 85 شيراز
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:11  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
عروس شوخ وشاداب نشسته در حجله به انتظار داماد... رقص و پاي کوبي در هزاره هاي سنت پاسي گذشت از شب بي قرار نه سواري نه اسبي سپيد نه خبري از امدن داماد نرم نرمک هله هله تمام دل شوره بر دل همگان افتاد پچ پچي در گوش همه پزمردگي گل عروس در حجله سکوت بچه ها از خستگي خوابيدند ناگهان شيهه توسن ارزو از کوچه فرياد شد هله هله دوباره خنده بر لب عروس گل انداخت اما يال اسب سپيد خونين خبري از داماد نبود نشاط زمزمه و شادي زاري شد زاري... صداي شوخ ترانه فغان گشت در خانه عروس شوخ وشاداب در هزاره هاي غمبار گم شد قرار عيش و وصلت بر دست زمانه تا ابد ماند.. ولي خورشيد همچنان مي تابد شاخه ها ميرقصند... شاخه ها مي رقصند... کرامت يزداني ( اشک) شيراز –شهريور85
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:10  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
رازهای گم شده .... **************** شب هنوز بیدارم قلم در دستم میرقصد و اندیشه ام بر صلیب.... فرشته ای با بالهای باستان از پشت پرده های جنون سرنوشت های نیامده را برایم رقم میزند.... ومن از رازهای گم شده در لانه سیمرغ اساطیر امروزم را به تماشا می نشینم.... که اندیشه ها به دار آویخته شدند.... وفردا که بسیار خاکستری ..... اهریمن از کجا بداند آتش هنوز میتابد بر هزاره ها.....؟ سرنوشتم هر چه باشد از جنس اتش نیلوفر باران و عشق است..... کرامت یزدانی (اشک) امرداد85 شیراز ====================
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:8  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بر من مسحی بکش... **************** تب داغ امرداد دوباره من گرما زده در زیر همان درخت نارنج و سکوت برگهای زرد که به تماشای اوج نارنجند.... دلگیر از بودنم و هجوم لشکر واژه به صندلیهای خالی خیال و جنون استعاره...! موج واژه مرا می برد من من ساحل نشین نبودنها...! در خیالم با تو به سرچشمه اشک میروم.... از لبانت استعاره میریزد و از چشمانت غزل... بر جویبار خشک مسحی میکشم بودن می خروشد...! وتو ای غزل ترین غزلها بر من مسحی بکش.....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) پنچم امرداد 85
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:7  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
زیر چتر باران ... *********** باران کوچه شتاب رهگذر خیس بوی اسمان و خود نمایی هزار حباب عریان و یک زن ته کوچه زیر چتر باران نیمه عریان با گیسویی شلال از آینه میگریزد.... دو بچه کبوتر تنها در زیر تنها سرو کوچه چشم انتظار شاید کسی در باران بارانی شود !؟ و من تنها تماشاچی رقص کرمها را می بینم و دخترم که بسیار تنهاست .....! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:5  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
(1) از موج نگاهت خورشید ماه ومن بی تابیم.... (2) برای به تو رسیدن هفت آسمان هفت زمین هفت نگاه هفت بوسه وهفت معراج کافی است ... (3) وقتی هوس در گذرگاه ایمان با زنجیر سیاه اندیشه ام را به اسارت میکشد... ولگردان کوچه های وحی آتش به لب مردانگی را صدا میزنند طلسم یخ زده بر سنگ سیاه زمانه حکاکی میشود... این درد مزمن ماست - که – نه پایان دارد ونه آغاز....... کرامت یزدانی ( اشک)
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 0:42  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
باز سورمه دان تو شدم ...!؟ ***************** مانده ام حیران که چرا بی تو مانده ام در زیر این درخت بی برگ.... هزار وازه تو را هدیه دادم غزلواره سرودم شعر سپید را گریه کردم بهشت سهراب ساحل نیما کافه های زمستانی اخوان فریاد شاملو دلتنگی کریستینا و غریبانه های فریبا را.. درسفره عیدی تو هفت سین کردم ولی مانده ام حیران چرا اینهمه گریه روی دست من ماند...!؟ بیا ای ققنوس شبهای بی قراری در اتش درون من بسوزان تن خسته ات را... خاکستر سیاهت بر چشمانم سورمه کن تا عشق نشوند دوباره ..!؟ تا عاشق نشوند دوباره ...!؟ مانده ام حیران که چرا باز سورمه دان تو شدم....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز نیمه شعبان 85
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:51  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
واین سرانجام بی آغاز .... ************* دزدی پرومته [1]از اسمان برگشت او به زمین باکوله ای پر از آتش.. رونق صنعت در دست انسان زنجیر زئوس خدای خدایان بر دستان این مصلح زمین پاره پاره شدن جگر پرومته قرن در زیر چنگال آله های مقدس این شکنجه سالهاست ادامه دارد زروان زروانیان اهورای اهوراییان واندیشه های ناب بر صلیب اساطیر بدست اساتید ، بدست اساتید....!؟ افسانه گندم سیب و هبوط تابو شده ادم بر نامه های خط خطی مقدس... تاریخ اسطوره است یا افسانه ؟ اسطوره تاریخ است یا قصه ؟ روحمان عریان در تقویم ادم و این سرانجام بی اغاز ... دستمان خالی دلمان تاریک فکرمان میگرید نگاهمان خیره به خورشید .... خورشید نگاهش به کجاست ؟ نمیدانم ، نمیدانم ، نمیدانم...!؟ کرامت یزدانی (اشک) شهریور 85 شیراز [1] -در اساطیر یونانی پرومته به جرم اوردن اتش از اسمان و اموزش صنعت به انسان توسط زئوس خدای خدایان محکوم شده و به کوه زنجیر و هرروز جگرش توسط عقاب ( آله ) خورده میشود و شب دوباره جگر باز سازی شده و این شکنجه ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بوی کهنگی فکرم از لختی پنجره پیداست زیر طاق اسمون میشینم روزهای هفته رو تماشا میکنم جمعه رو لمس میکنم غروب جای بارون اشک میریزم غروبا از اسمون غم می باره از ته هر کوچه شاد شیون و گریه میاد دست داروغه شهر الوده به مرگ ادمه هزارتا تابوت صف کشیدن می برن دلهای تنها کوچه به کوچه کوه به کوه..... قبرستونا شلوغه مرده شورا حوصله ندارن فقیر بودن اعیون شدن دیگه با مرده کاری ندارن دیگه بوی کافور بهشون حال نمیده از بوی کهنگیا خسته شدن ....! پس این همه دل کجا میرن ؟ کی میاد دل منو به قبرستون ببره ؟ ..... اگه اومدی من نبودم لب تاقچه توی گنجه روی دفترای شعره .... اونو ببر به هرجا خواستی یادت باشه اونو تو ماه خاکش کنی بگو به ماه شبا براش مهتاب بباره اذیتش نکن طاقت نداره. اذیتش نکن زجر کشیده طاقت نداره... کرامت یزدانی ( اشک) شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 10:27  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
نفس ثانیه ها می میرد... ********************* با اخرین قوس نگاهت نفس ثانیه ها می میرد من نمیدانم....!؟ اندکی مانده به تردید با دلی ازرده تر از قبل قمری خسته من بر سر شاخه نشست! چه گذشت بر تنهایی او من نمیدانم....!؟ تن پوش سپید بر تن سبز درخت در دل تب کرده باغچه...!؟ بوی پاییز راز گناه قمری ماده یا افسانه باد است... من نمیدانم...!؟ گرمی بوسه خورشید بر لب یخ زده باغ سایه شرم نگاه تو بر لب تبخال زده من! هرچه برگ خشک درخت بر اوار دلم ریخت چرا !؟ من نمیدانم... من نمیدانم...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:26  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چسپیده به خاموشی شب.... *********************** من مانده در این وحشت تنهایی ترا بر بوم خیال نقاشی می کنم... بر این بوم رویا زده تو را فقط می توان خط خطی کرد... خواستم چشمانت را ترسیم دستم به مدادنرفت برق چشمانت رنگ ریا داشت غنجه لبانت را سعی کردم پرپر شده در چروک صورت گر گرفته از داغ خیانت... دستانت را... سرد ..... سینه هایت.... لرزان چسپیده به خاموشی شب.... خواستم دلت را بکشم جایی دگر.. در لجه خون بود... به خودت برگشتم "مهتاب شبی در باران گم شده بودی..." من ! هنوز خیره مانده در پرواز یک چکاوک..... از پشت جام تار پنجره سایه ای میگذرد .... کرامت یزدانی ( اشک9 شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:29  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
اوای چکاوک... ************* آدینه ای زیر درخت نارنج با صدای دلربای تو پروانه بر شانه ام نشست... تو میگفتی از راه دور از عشق کور دلم زبانه میکشید... شاخه ها با امواج اوای قشنگت شانه به شانه میرقصیدند تو که نیستی قمری اهلی من بر درخت نارنج ارام نمیگیرد.. گفتی خفه خواهی کرد! چکاوک شعر من بمیران ! اما نه با دست با تاری از موی بلندت....! انگاه با ارتعاش صدایم چه میکنی ...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) سوم شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
غروب دوشیزه پاک ....! ************ غروب هزاره ای تو به من میگفتی واژه های شعرت غم دل می کاهد... هر چه می بوسم خورشید نگاهت همچنان می تابد... به تو میگفتم : آنطرف ! شاخه ای می رقصد.. و تو گفتی : شب ! شب را تو نمی فهمی ...!؟ افسوس ! که هور.. با هزاران غرور در رهگذر چلچله ها در شرقی ترین فاصله ها با هامون تاریخ زده می نالد .. ولی دوشیزه پاک هرگز تن خود را به آب...! و با نور نجات دل مرده ما را به باغ آتش نخواند ...!؟ اینک تو به من می گویی : واژه های نگاهت ! با افسانه ترین هزاره ها عمر آن دوشیزه را همچنان می کاهد ....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) بهار 83 شیراز
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 10:11  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
جاوید باید بود... ************* تب بالای خیانت مرگ یک کودک در گهواره دور از هوس بازی مادر... بگذر! اب را باید سرود شعر را باید نوشید شادی از ما تبخیر شد مگر ببارد در جایی دگر دیشب در قفس خانه من اشی مشی مرغ عشق دخترم مرد ... از پیشانی من دست شب زده تاریخ طلوع کرد.... این همه خشت اجر اهک اهن بر پیکره زمان دیواره سیاه می سازد بنای تاوان زده شهر.... من روحم را رها کردم در معماری پیچیده شهر بگویم این راز یا نه ؟ (دست روباه پیر رسید به خوشه انگور...) دست فرتوت سحر تکه های مرا بر چید خاطرات چشمانم را اتش کشید رعد وبرق بی حیا.... جاوید اه جاوید جاوید باید بود این ریشه های اشک... بگو : با اشکهایم چه میکند معمار بیداد شهر....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) دوم شهریور 85شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:57  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
این سفر ناتمام ماند ************** من در این شب سکوت غمگین و دل شکسته با حروف تنها و مرموز پایان زندگیم را غزل می نمایم. روز آمد و رفت دلگیر و مغموم واینک شراب ناب شیراز می برد دستان مرا تا انسوی مهتاب. غروب امروز برگ ریزان... انگاه با نگاه سرد خسته اش باران رنجم را نمی شوید. در سلولهای تن و جانم سلطان غم بیداد میکرد. لرزید شب بر دستان سرد دخترم بارید اشک اشک تنهایی بر گونه های کوچکش. نوشته شد اینده ای نا معلوم برای این طفل شاد هجوم توفان درد بر پیکره هستی چگونه رود این همه راه ؟ این فرشته مغموم.... نه پدر نه مادر به که گوید قصه بارانی خود ؟ بدرود! بدرود! این سفر ناتمام ماند....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) دوم شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:56  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بنی ادم اعدای یکدیگرند
که در آفرینش زهر جوهرند اگر عضوی به درد اورد روزگار دگر عضوها را چه اید بکار تو کز محنت دیگران بی غمی همان بهتر که نامت نهند ادمی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
قصیده سحری را به که باید گفت؟ چشمانم بی رنگ در این حوالی خورشید نمی تابد چرا ؟ ماه را در ایستگاه متروک برای شب می سرایم شبح این درخت تنها نقش بسته بر رویا زایش عقیده های خاموش - و - مترسکهایی که نفس میکشند... زخم برادر بر برادر نقش خیانت همسر بر بلندای دیوار پرورش عقرب بر بالین خواب شورش جگر گوشه بر روح زخمی... سقوط کلمه بر کاغذهای کاهی بازتاب صدا در بغض شاعر رقص دخترم بر تنهاترین ساحل ................!؟ این زمان طوفان زده یا تطهیر زبان یا اعدام بدون خنده اخرین تازیانه توفان بر گرده شب و مرگ یک عروس در شب سرد زفاف.... شناسایی راز گل سرخ در کرانه های کویر... اه! این همه بودن بدون بودن واین زمان پیدا و ناپیدا حفاری قبرها که مبادا عاشق بوده باشد مرده ! شهر لبالب از جنازه پیکهای ارواح دیندار پرتره پتیاره ای بر سر در معبد.... اه چشمانم تشنه می شوند... بگو ساقی دشت جامی از اب خضرا بر تنهایی من گذارد...!! کرامت یزدانی ( اشک) یکم شهریور 85
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
اشکهایم گم شده است... ******************* یک جفت کبوتر تنها در سوگ فرزند خاموش نشسته بر شاخه های نارنج ومن اشکی بر گونه ام نمی رقصد نمیدانم - شاید – قطره های اشکم از نگاه دلگیرت با خم ابروی شب بر سجاده پاره پاره گم شده است ...؟ در خلوتم وقتی تسبیح ذکرت می چرخد هیچ کس تنهایی دلم را شعر نمی خواند اشکهایم گم شده است ....! کرامت یزدانی ( اشک) بهار 83 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:9  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب زنجیری من..... **************** پشت مهتاب اسمان ترانه می خواند شب زنجیری من دست بر چنگ میزند رقص لاله عباسی نمناکی باغچه هجوم مورچه به ریشه سبزه عید عرق شرم نگاه ماه بر عریانی لیلی بر تنهایی مجنون... رگبار هق هق من در پایکوبی زنان بر بالین دیگ سمنو.. باید برای شعر نو غزل بگوییم..... بیا غزل را در وازه سپید نماییم .... شب زنجیری من مرا به زنجیر میکشد چرا ...؟! کرامت یزدانی ( اشک) مرداد85 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
در تو هزار بار می میرم... *************** دخترم هرشب در تو هزار بار میمیرم درنبودنت هزار ویک شب را دوره کردم چون مادر هزار جنین ناقص تو در ذهنم ناگهان سقط میشوی.... در زیر این سقف بی تو شعری بر کاغذ نمی ماند... واژه ها چه بی پناهند وقتی تو نمی خندی..! سطرهای شعرم بی بهانه میگریند....؟ تو رفتی کودکیت ماند در آغوش من... نمیدانی نیمه های شب آرام میکنم عروسک ها که از فراقت میگریند.. سحرگاه حوالی خوابم پیاده میشوی بر اشکهایم بوسه میزنی... ومن در تو میمیرم وقتی صدای گریه ات می اید.. کرامت یزدانی (اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:54  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب اسمان پایین میاید درختان قد می کشند گل آفتاب گردان دور از چشم خورشید باغچه را می بوسد... تکرار چشمک ستاره به یک کرم شب تاب... در ردپای آدم هجوم دست انسان بسوی مهتاب.... غسل اندوه در رودخانه مقدس بخار دوباره باران از دست کویر بختک برف بر شانه های میراب باغ لرزش بید مجنون از تنهایی یک کلاغ.... دیروز! درست بر خط استوا امد و رفت.... بازی هفت سنگ در کوچه های مرگ... پرتاب سنگ بر صورت بت زیبا... داغ اساطیری اهرمن بر پیشانی ادم هبوط پدر به ماسه های لب دریا.. وزخم این همه سهراب... ترسیم اعدام بدست یک کودک نقاش... چاووشی دیو در مقدم بارش اشک حرفهای یک پیرزن بر قبر خالی پسر... هجوم خاک به چشمان اهوی دشت... اه ! مرا چه میشود امشب ؟ در کرانه های شراب زده ..!؟ وازه هایم را سر خواهد برید داروغه شهر.. بس کن ای اشک...!؟ گریه امان نمی دهد چرا ؟ بس کن ای اشک....! کرامت یزدانی ( اشک) مرداد 85 شیراز
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:25  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دیکته های ناتمام ************ شب هجوم شاپرک ها به نزدیکترین سیاهی رویش علفهای هرز بر ساقه گل شب بو میهمانی دست ها در عزای یک کبوتر رقص تاریکی در مرگ نور کوله ای پر از نقاب.. بر ساحل تفتیده شب کتابی پر از واره های گنگ شعر شاعری با خط بریل و ترسیم مرگ بر ماسه ها ناله زنی مقدس در خرابه ای متروک شراب یک ساله پدر در تنهایی شب یلدایی فشار هوا بر ریه های خاک خورده شاعر یادداشتهای الوده یک مدیر در گاو صندوق اداره حذف اندیشه با هجوم موج بر ساحل بازی کودکانه پشت در های بسته و هزار نامه ناگشوده بسته های سفید در مشت یک کودک خماری معلم ودیکته های نیمه تمام اخرین اتراق همسری بر بالش صداقت و هزار دادگاه خیانت .... شب من اشک واین یاد داشت الوده..... کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 4:45  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
باغ نمی خندد چرا ؟... **************** خون باغ می چکد از لب انار با زمرد با عشوه وناز دختر تاک دستمالی از شراب میکشد بر لب نار می خندد ،می رقصد از سرخی گونه یار این باغ هزار نقش و نگار بستر سبزه و فیروزه به آواز میدارد بلبل خسته باغ می خندد باغ می خندد رقص پیچک بر تن تاک دست خواهش ... بر گیسوی بلند...! برگ از شرم و حیا خیس عرق می جهد در جوی اب.. لاک پشت پیر سر خود را بزیر تا نبیند بوسه سرخ انار.. پاییز، مدهوش از مستی باغ.. ناگهان ! چرخ بال کلاغ در اخر باغ... سوز نی چوپان از پشت باغستان خبر از امدن زمستان دارد فردا سیلی طوفان بر صورت هزار نقش ونگار.. خون باغ قارقار کلاغ باغ نمی خندد چرا ؟.... کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:32  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بیتوته درشب اخر... **************** امشب بیتوته میکنم تنهایی طناب دار فردا... ستاره ها همه ساکت ماه بر ما مهتاب میبارد.. به پاس بیداریم جلوس شب برشانه هایم .. تابش کرم شب تاب بر طناب فردا... پیکرم را باران گریه خواهد کرد... مغزم بجای فرار در دریا دفن ... واژه ها بر باد شد.. امشب در پای صلیب فردا اندکی مانده به ابر.. کاش اندوه ترس بر من نیاید... سحرگاه رفتگر محل شب را جارو میکند... فردا نانوشته هایم در چشم کودکان خوانده می شوند.. فردا دخترم اب بریزد پشت پایم....! کرامت یزدانی ( اشک) 25/5/85شیراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تورا فریاد کرده ام در این ظلمت شب... تورا گریسته ام دراخرین سپیده دم... راز جنونت را در حاشیه کفنم سروده ام .... بی تو در پیشگاه حضور خورشید به سجده میروم کوچه های تهی را زمزمه میکنم من که بودنت را روزه شک دار گرفته ام...! گوش کن ! خلوت باغچه در تب مرداد فریاد میوه های کال از درون سرد یخچال دغدغه یک خوشه انگور برسر دیوار جلوس شاهین بر سپیدار سیه پوش آه! دلم لک زده برای یک تکه نور داغ اساطیری بر سینه ام ... اندیشه ام در هاون ..... حقیقت خونم را در روز مقدس مکیدند! استخوانهایم را تازیهای مرده اور نشخوار واکنون هجوم مگسها بر نعش نیمه عریانم خود حکایت از بودنم دارد..... کرامت یزدانی ( اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:9  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
پنجره آبی شیشه ها سرد هجوم واژه ریزش اشک... شب بیدار آواز دیوانه ای در ته کوچه مرگ خاموش حلقه ای شکسته اعدام دختری بدست هوا.... یقین دارم آسمان را ستاره ای تنها نیست... شب هنوز بیدار پیرمردی تنهایی اش قصه ها دارد... برخیزم باران شلاق میزند بر پیکر دشت رعد وبرق هراس لحظه های گناه در پس این حروف تنها چراغ را باید خاموش به اغوش تنهایی خود بروم... شب بیدار است.. کرامت یزدانی( اشک) شیراز 2/12/76
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بودن یا نبودن یعنی نگاه تو... ---------------------------------- یک حس مرا تا اوج بودن می برد.. و قطره ای اشک مرا تا اوج نبودن.... اگر مرا فقط یک لبخند دهی.. بودن را خواهم فهمید... بودن یا نبودن یعنی نگاه تو.. خواه باشی خواه نباشم... قسم به چشم ترم می پرستم تورا تویی که نمی شناسمت...
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دو قمری ...... ********** باران چشمانت گلهای حیاط را خیس کرده است در زیر در خت نارنج عمری نشستم از تو گفتم شعر سرودم دلتنگیها را به نارنج دادم ولی افسوس ندانستم در لابلای شاخه ها لانه دو قمری بوده است ...! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز امرداد 85
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:49  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب هنگام قدم میزنم در ساحل ارام در انسو زیر یک چتر سیاه انجا که ماه یخ زده است.. یک موعظه گر دوزخ مترسکها می کارد که مبادا بیاید باران..!؟ کرامت یزدانی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:36  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
خاک را می کوبم در هاون سینه اسمان را می شکافم با ناخن.. ستاره را به بند میکشم با ید بیضا برهنه می شوم با لبخند می شکنم قانون با یک بوسه صبح می شویم صورتم با خاک سرخ می میرم با یک جرعه حرام ! می دوزم لبانم با پیچک شب..... چقدر تنهایم وقتی ازارم نمی دهی.... کرامت یزدانی ( اشک) مرداد85
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:35  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بخاکش بسپار..... **************** در فراسوی تنهایی من به تو می نگرم تو می رقصی با باد لبانم خشک تو غرق در دریا من بتو می گویم راز شب یلدا...! تو ارام میخندی می خندی می خندی ....!؟ من به تو گفتم هستم ! تو گریه کردی : که چرا باشی ؟ به تو گفتم دریا مرد تو گفتی بخاکش بسپار...! به تو گفتم غم تو دارم تو نالیدی: این گرگ سالهاست که با گله آشناست.......... کرامت یزدانی (اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:32  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دو رکعت نیرنگ.. ************** با خون من غسل کردی در کنار رودخانه مقدس .... از شانه هایم نردبان برای دزدی در معبد... ... دغدغه هایت را بر من باریدی ... بر دیوار اتاق من شبانه ات را نقاشی با قلم موی من چهره ات را گریم .... نامت را بر واژه هایم حک کردی... صندلی مرا جلوس میکنی ... با جانمازمن دورکعت نیرنگ خواندی ... از جنگل گذشتی حریم تنهایی ام شکستی! ... به جرم بودن در شعرم... ازگیل حیاط را خشکاندی.. .... با نفسم نفس کشیدی ... از ساده گی ام عدول کردی ... بوسه هایم را به باد دادی ... تنهایی ام را تنها گذاشتی...!؟ خوشا به رفتنت ننگا به بودنت.. ... حیف بر عشقم که هدر رفت.....! وحالامن تو را تا نیمروز خمیازه میکشم ..... کرامت یزدانی ( اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:36  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
در تو هزار بار می میرم... *************** هرشب در تو هزار بار میمیرم درنبودنت هزار ویک شب را دوره کردم چون مادر هزار جنین ناقص تو در ذهنم ناگهان سقط میشوی.... در زیر این سقف بی تو شعری بر کاغذ نمی ماند... واژه ها چه بی پناهند وقتی تو نمی خندی..! سطرهای شعرم بی بهانه میگریند....؟ تو رفتی کودکیت ماند در آغوش من... نمیدانی نیمه های شب آرام میکنم عروسک ها که از فراقت میگریند.. سحرگاه حوالی خوابم پیاده میشوی بر اشکهایم بوسه میزنی... ومن در تو میمیرم وقتی صدای گریه ات می اید.. کرامت یزدانی (اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:28  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
رازهای گم شده .... **************** شب هنوز بیدارم قلم میرقصد و اندیشه ام بر صلیب.... فرشته ای با بالهای باستان از پشت پرده های جنون سرنوشت های نیامده را برایم رقم میزند.... ومن از رازهای گم شده در لانه سیمرغ اساطیر امروزم را به تماشا می نشینم.... که اندیشه ها به دار آویخته شدند.... وفردا که بسیار خاکستری ..... اهریمن از کجا بداند آتش هنوز میتابد بر هزاره ها.....؟ سرنوشتم هر چه باشد از جنس اتش نیلوفر باران و عشق است..... کرامت یزدانی (اشک) امرداد85 شیراز
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:10  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
کاش آدینه از کوچه ما گذر کنی یادی از این بیکس و دیوانه کنی کاش میشد با شانه مهر و وفا موی این ژولیده را شانه کنی
کاش میشد با دل بارانیت دل ناکام مرا سیراب کنی کاش با واژه های بودنت راز بودن را بر من فاش کنی کاش بوسه بر زخمهایم نهی کلبه ام از بویت عطراگین کنی کاش میشد تو را خواهش کنم تا ابد این" اشک" را خاموش کنی کرامت یزدانی (اشک) سیزدهم امرداد 85 شیراز
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:0  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
پشت فرمان ..! --------- وقتي پشت فرمان بودي چشمانت در اينه ميدرخشيد وابرويت كه با اضطراب ميرقصيد ومن همچنان- تورا برانداز مي كردم واز نگاهت غنچه ميچيدم وقتي دستانت را فشردم روحم در غروب گم شد و گناه همه جا را پوشيد ..! كرامت يزداني (اشك) تيرماه 85 شيراز
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:46  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
با ترانه باران خواهم مرد...! ----------------- چون لبان من هميشه خندان است و چشمانم ميدرخشند شما هرگز فرياد انديشه ام را نميشنويد شادمانه با شما ميرقصم اما اشك ريختنم در سحرگاه پنهان است شما نميدانيد من اسير چه دردهايي هستم - كه- - وجودم چنين جويده مي شود خوره دل و فكرم را ميخورد و من بزودي با ترانه باران خواهم مرد .....! كرامت يزداني ( اشك) تيرماه 85 شيراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:2  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
زیر چتر باران ... *********** باران کوچه شتاب رهگذر خیس بوی اسمان و خود نمایی هزار حباب لخت و یک زن ته کوچه زیر چتر باران نیمه عریان با گیسویی شلال از آینه میگریزد دو بچه کبوتر تنها در زیر تنها سرو کوچه چشم انتظار شاید کسی در باران بارانی شود و من تنها تماشاچی رقص کرمها را می بینم و دخترم که بسیار تنهاست .....! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:0  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
قرار ملاقات با مرگ ...!؟ ************** قرار ملاقاتم با مرگ روزی که باران بیاید بود... در یک خرابه در جنوب شهر با یک پیراهن سپید...! ..... روز و شب با تمام شبانه ها فصلها و هزار ثانیه گذشت... ومن در انتظار فصل ظهور باران.. لباس سپید بر تن در گوشه خرابه چشم براه یار ... باز تکرار زمان اما از مرگ خبری نشد ؟ عمری گذشت روزی قصه تنهایی خود را به دخترم گفتم گفت : تو چه ساده ای پدر !؟ مرگ تو را فریب داد...! ..... راست میگفت : من نمیدانستم در جنوب شهر باران نمی بارد ....!؟> کرامت یزدانی ( اشک) شیراز مرداد85
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:59  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
مرگم را گزارش کردند ...! --------------------------- من دونده ای خسته از پیچ و خم های شهر هرچه میروم باز به پایان نمی رسد این قصه در این زمانه امیخته شد ادم با حیوان با سنگ با رنگ .....! در یک هوای نیمروز دلم لک میزند برای بوی آدم برای یک جرعه آب حیات... ... لباسم را خونین مرگم را گزارش کردند در عزایم سه روز خرما و یک جرعه حرام نوشیدند اما من بودم بودنم را کس ندانست باز دویدم باز دویدم تا به قبرستان رسیدم آه بر من ! گورم نیز مرا نشناخت ..... کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
رمز عبور.... ************** هر جا که می روم رمز عبور می خواهند بانک دانشگاه اداره رایانه و هزار درد بی درمان...! از خود فرار میکنم به پارک پناه می برم از دور گل سرخی به من می نگرد فارغ از هر رمز عبور من دست خواهش به سوی گل می برم... فریاد میکشم! اری تیغ داس باغبان نگذاشت به گل برسم... کرامت یزدانی ( اشک)مرداد85 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:55  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شبانه و غریبانه... *********** در فراق دخترم گریه میکردم در زیر همان درخت نارنج..... شانه هایم میلرزید و شاخه ها نیز.... کوبه را میکوبید یک رهگذر پست چی بود پاکتی به من داد ودر چشمانم خیره شد....! پاکت را گشودم دلم جوان شد " شبانه و غریبانه" لبخند زدند....! ومن واژه ها را گریه کردم در زیر همان درخت نارنج....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز مرداد85
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:54  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
سهم من در این شهر بزرگ یک مشت خاک است که ان هم اصل نیست...! این خاک شاید تن پوسیده یک سگ یک قمری عاشق یا یک گربه تنها باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شبگرد یک بی خانمان یا یک معتاد بی کس باشد این خاک شاید تن پوسیده یک اعدامی یک بی گناه یا یک قاضی باشد این خاک شاید تن پوسیده یک مدیر یک کاخ نشین یا یک باغبان باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شاعر یک دانشمند مظنون یا یک جنین پاک باشد این خاک شاید تن پوسیده یک زن یک دختر تنها یا یک ....... باشد این خاک هرچه باشد حتما بوی باران می دهد ...! راستی سهم من از باران چیست !؟ کرامت یزدانی (اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
گیسو شلال شعر... ************** به که بگویم در این دشت تاریک دلم گم شده است فصل ها میگذرند وبا یاد تو نم نمک به ایستگاه متروک می رسم حلقه های فلسفه منطق تاریخ و واژه های مبهم....! .... اطرافم بسیار خاموش است و در این گوشه زنجیرهای پاره پاره....! جانم به لب رسید ولی کجاست گیسو شلال شعرم...! کی میرسد کی میرسد؟ ............ فردایم خاکستری شد...! کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85 شیراز بوی بوسه ... ============ امروز دلم گرفته کفشهایم را می پوشم ونبض کوچه را لمس .... کوچه بسیار دلتنگ است! می روم با خیال روی تو ... بر دکه روزنامه فروشی باران به شکل واژه میبارد همان ها که بوی بوسه می دادند روزنامه فروش نگران از خیسی انها .... باران بوی تو دارد هنوز..! و دلم گر می گیرد از بوی خاک..؟ ... خوش به حال کرمها و رویش سبزه ای در پای یک سپیدار... همه چیز بوی تو دارد هنوز .. پیر دختر... ********* با پاهای گل آلود گل های رنگین فرش را پایمال نکن... سالهاست پیر دختری با دستانی لرزان با اندوهی فراوان و آهی پر سوز با ترانه های قشنگ بی کسی همراه با رنگهای فقر تارو پود آن را نقش کرده است با پاهای گل آلود نقش ان دختر را پیر نکن...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) 25/2/82
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:35  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بر من مسحی بکش... **************** تب داغ امرداد دوباره من گرما زده در زیر همان درخت نارنج و سکوت برگهای زرد که به تماشای اوج نارنجند.... دلگیر از بودنم و هجوم لشکر واژه به صندلیهای خالی خیال و جنون استعاره...! موج واژه مرا می برد من من ساحل نشین نبودنها...! در خیالم با تو به سرچشمه اشک میروم.... از لبانت استعاره میریزد و از چشمانت غزل... بر جویبار خشک مسحی میکشم بودن می خروشد...! وتو ای غزل ترین غزلها بر من مسحی بکش.....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) پنچم امرداد 85
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
یخ زده ..... -------------- هاونگاه برف من وهزاران متر بیابان سفید و واژه هایی که مرا میخوانند آتشی می افروزم روی شعله هایش ستاره ای وجودش را گرمی می بخشد ستاره رفت تا منجی گمشدگان باشد آتش خاموش خاکسترها را به یاد تو به باد میدهم....!! ظلمت چون گله گرازها بر صحرا میگذرد...! واژه ها در تیغ افتاب بر من یخ زده می بارند و برف همچنان بر سینه دشت می ماند می ماند می ماند تا تو باایزدباد بیایی .....! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز پنجم امرداد 85
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:23  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
در رهگذر برف.. اسب سپید پیرم دیشب در رهگذر پرستوها با تاجی از برف در لابلای دردهای بی کسی گم شد .. ومن در هجرتش تا سحر گریه کردم ....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز اسفند 76 ======================== قدیسه ... ********** روزی نام قدیسه تو را به تمام جهان خواهم گفت شاید در فراسوی زمان ابری آید و تو را در من برای همیشه سبز نماید .... کرامت یزدانی ( اشک) شیراز
کودک در انتظار پدر هر پاییز قد میکشد وصدایش چون صدای پدر...! شب پشت پنجره باران قطره ای را فراخواند و دیگر هیچ نگفت.... ......... عصا بدست گوشه ای خرامید چشم در چشم پدر در تنها قاب طلایی ... .......! دیگر نفسی نیامد..! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 25/2/82 تحصن ... غروب ولوله ای میاید انطرفها هزاران پرستوی خسته بر کابلهای عصر آهن در برابر خدا تحصن میکنند... زود باشید عقابان نقاب پوش با تیرکمانهای خشم و خشونت ! ........!؟ سنگ تحجر!! ...دیگر کسی نیست که خسته باشد ....!؟ کرامت یزدانی (اشک) شیراز 22/2/82 نانوشته ها.... ************* روزی میاید من چنان می ترسم نانوشته شعرهای درونم از غربت غریب سردشان به جنون باز ایند... وبا تیرهای مرگ آورشان دیوارهای سیاه اتاقم را ....؟ پس لبانم را با دستان خود دور از چشم دخترم ! می دوزم... تا مبادا ! گفته شوند نا نوشته شعرهایم ...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز خرداد 83
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 22:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
غروب دوشیزه پاک ....! ************ غروب هزاره ای تو به من میگفتی واژه های شعرت غم دل می کاهد هر چه می بوسم خورشید نگاهت همچنان می تابد به تو میگفتم : آنطرف ! شاخه ای می رقصد.. و تو گفتی : شب ! شب را تو نمی فهمی ...!؟ افسوس ! که هور.. با هزاران غرور در رهگذر چلچله ها در شرقی ترین فاصله ها با هامون تاریخ زده می نالد .. ولی دوشیزه پاک هرگز تن خود را به آب...! و با نور نجات دل مرده ما را به باغ آتش نمی خواند ...!؟ و حال تو به من می گویی : واژه های نگاهت ! با افسانه ترین هزاره ها عمر آن دوشیزه را همچنان می کاهد ....!؟ کرامت یزدانی ( اش) بهار 83 شیراز ------------------------------------------------------------------------ ادمکهای بی لب ... ************ دیروز افسانه شب گذشت و هنوز دخترم به پریشانی شب با ترس سلامی می گوید .. بر روی میز شلوغ من دسته ای مداد رنگی و واپسین خشم تو ...! ..... کتیبه ای نا خوانده و خطوطی در هم ....! دیوار اتاقم پر از ادمکهای بی لب تو ..!؟ و موسیقی شب ! دخترم میرقصد وتو .. ناگهان من.. ..... دخترم در اینه ! حسرت را شانه می کند ...!/ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 10/3/83 ------------------------------------------------------------------------------ چشمانی بی رنگ ....! ************** وقتی سر بر بالینت میگذارم ناگهان مهتاب میشوی که ماه ان را در دیوان غزلها گفته است دیوانه وار از خواب می پرم خیره به تابلوی روی دیوار چشمان تو چقدر بی رنگ است ...! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 81 ------------------------------------------------------------------ اشک سبز.. ******* به خانه می برند مرا چشمان سبز تو به آغاز رویش اشک مژگان قشنگ تو به پایان سبز سبزه ها پوچی بی انتهای تو اشک می دهند مرا جام در جام با اندکی ادب امروز کارم سکه است ...! کرامت یزدانی ( اشک) 8/6/77 شیراز ------------------------------------------------------------------------------- تو از من چه ساخته ای ..؟؟ ***************** همیشه به یاد تو خیره در آجرهای خیس گوش به رویش دوباره زمان ! تا تو می مردم..! ...... رد پای کسی میاید که از کوچه بی هویتی ما میگذرد ... دخترم ! تا رویش دوباره خورشید در یک خواب زمستانی دست در دست باران اندکی راه است .. ..... افسوس به خیال تو دلم را زورقی کوچک و اشکم را دریا اری ! می روم ؟ آه تو از من چه ساخته ای ؟ دخترم ! زود باش بگو مبادا بر من بتابد این فانوس هزار چهره ...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:25  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چشم در چشم پنجره ...! بر چهر ه اش لکه ابری آویزان شد وقتی هوا دلگیر بود....! نگاهش در هیچ افقی نمی گنجید ودر هیچ واژه نیز هم ... چشم در چشم پنجره شاید کبوتری بیاید ولی افسوس بیرون از خانه ارابه مرگ ایستاده بود دست خواهش ونیاز برای خوردن یک تکه نان جو ! فکش همکاری نمیکند چرا ؟ دست از شادی کشید گریه ها نیز خشکید مرگ بیرون از خانه پرندگان را دانه می داد... لیست سیاه را مرور ناگهان برافروخته کبوتری را به پنجره فرستاد.... چشم در چشم پنجره و صدای بال پرنده و چشمانش که خیره ماند....! بر چهره اش هنوز لکه ابری اویزان بود .....! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 31/4/85
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:2  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
فاطیما همان دختر که چهار سال پیش یک ساله بود هرروز قد میکشد.. قاب عکس پدر هرشب در آغوش اوست فردای خاکستری که بیاید به اندازه عشق رشد میکند... و پدر ! فقط در قاب عکس می ماند...! کرامت یزدانی(اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:1  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
با تمام آوازم به جاده میزنم قاب عکس تو همراه من است ... سایه مرگ گهگاهی از کنار جاده بودنم را می پاید... از لابلای درختچه های کویر سرک میکشد مرگ.. من همچنان در امتداد جاده رویش ماسه را مینگرم... مرگ چون لاشخور در انتظار موعد من است.. ومن ! در اندیشه مرگ مرگ... واینکه میراندن چه آسان است .... حامیان مرگ را باید آموخت... که بزودی : مرگ در آغوش من میمیرد ...! کرامت یزدانی (اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:59  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
-------- براي سرودن اشك قطره اي باران كافي است و يك كفن براي حجاب قبر و يك پر براي پرواز پرواز به سوي بي انتها سينه ها خاموش و اتش هزاره من نیز .... قفسم تنهاست شاخه را بشكن كجاست مادر كجاست كودكي من !؟ كرامت يزداني ( اشك)
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:13  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دخترم خيره به برگ مي انديشد با سر ناخن خويش بر رخ زرد پدر - ميكشد - كوچه باغي تاريك سبدي پر ز گل پژمرده شاعري با لب دوخته زير باران سكوت در انديشه يك نفرين!!! دخترم خيره به من مي گريد …..!؟ كرامت يزداني ( اشك )
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:10  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
در تولد انديشه من اشك تو با خنده من بر گونه سرخ غروب تا يسنه ماه. پشت اين برگ كهن جشن خورشيد برپاست ادمك هاي بي لب قيافه هاي تكرار خدایان بی خدا واژه های نفرت و دريا كه پر از پر اقاقيست …! در تولد غرور من رقص باد رقص برگ رقص تو همه تن بغض همه تن فرياد! پا برهنه بر مرثيه هاي گمنام.. ته كوچه ميخكوب بر ناودان خاموش….! كرامت يزداني ( اشك ) شيراز – زمستان 83
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:8  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
برگهای سرسبزو شاداب زشتی شاخه ها را می پوشانند... پرندگان ! به شوق برگها بر شاخسار مینشینند.... پاییز! زمان عاشقی برگهاست..! برگها پیر میشوند؟ چه خیال باطلی! برگها از درخت فقط خسته میشوند ! پاییز بهانه است...! کرامت یزدانی(اشک) شیراز۸۵
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:46  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
WHEN YOU TELL ME THAT YOU LOVE ME I want to call the stars, down from the sky I want to live a day, that never dies I want to change the world, only for you All the impossible, I want to do I want to hold you close, under the rain I want to kiss your smile, and feel the pain I know what’s beautiful, looking at you In a world of lies, you are the truth
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:51  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تقدیم به دوست عزیزم حمید روشان (دشت) ----------------------------------- خورشید باش به اندیشه ام! در این ظلمت دشت با واژه های یک رنگی.. از پشت نگاهت نور بفرست که – بسیار تاریکم ! واژه ای بساز مثل جنازه و سیب زمینی که زنده شوم ... از لبخند مرگهای تدریجی تا سکوت و انزوا و روزه های سیاسی ..!!! تو ! گرما بخش تنهایی اندیشه من در چارچوب دغدغه هایم بودی .. من تکه های شب را از درونم جدا بسویت روانه میکنم ... انجا که خورشید ! در زنجیر است ....! بر من اندیشه بتاب که سخت سردرگم تاریک و کبوتر وجودم تنها ....! حمید جان ! واژه از من بوسه از تو ....! پس نبودنم را بودن باش...! کرامت یزدانی ( اشک) تیرماه 85
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:30  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چشم در چشم باران قطره ها را میشمارم سقوط هزار قطره ناشمرده بر سینه خاک......! چه بوی کاهگلی میاید از دیوار کوتاه همسابه قایقی میسازم در نهایت اندیشه برای نجات حبابی عریان ... نزدیک میشوم حباب میلرزد دل کندن از سینه خاک محال است ...! قایقم از جنس واژه و اشک واژه ها آب میشوند واشکها گم....! لبانم گر گرفته اند در نمناکی هوا برای لبانت ای عزیز ترین ترانه ها ! دلتنگی واژه ها نوشتم ! واژه ها گر میگیرند ....!؟ کرامت یزدانی (اشک) شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:23  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
سحرگاه دیشب باز به من وحی شد تا گوشت نخورم می ننوشم به چشمانم سیخ کشم تا کوزه به سران را نبینم..... روحم را بکشم تا حضور تن ابی زن را حس نکنم.... عمری گذشت... من مانده ام و این ایه های تاریکی چه باید کرد با این وحی منزل....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز ۸۵
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:10  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
رد پایم خیس است اما گامهایی دارم که هنوز برای جبران اندیشه ها از لبه های تیغ های برنده خواهند گذشت... حضور تنم دراغوش باد همچنان در اوج میماند وقتی که گریز ناممکن است ...! می نشینم به اتفاق دخترم به تماشای برگهای خیس و روسری زرشکی مادرش که در اغوش باد رقصان است.....!! کرامت یزدانی(اشک) تیرماه ۸۵
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:55  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چشم میگشایم هوا ابری تر از دیروز ولباسهای دخترم بر طناب ابی رنگ پریده با عطش تیرماه گر گرفته اند....! پلکی میزنم طناب پاره شده است و سجود لباسها بر سینه خاک .... طشت سفید کودکانه در انتظار غسل دادن تا شاید عطش روزهای داغ کم شود... برخود سکوت میکنم با چشمانی بسته در انتظار دستانی گرم که روحم را بشوید چشم میگشایم دیگر نه حیاطی نه لباسی نه غسل و نه سجودی .... هوا ابری تر از همیشه ...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شیراز تیرماه ۸۵
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:48  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
هوا ابستن و دشت سرشار از هوس مطربان بر دهل ميكوبند ومن عاشقانه واژه ميكارم! و كمي دورتر سه كلاغ خيره به دشت! خاك موج ميزند و باران شلاق ....! و كلاغان خيس خيس ...! دو مترسك ميسازم تا واژه ها رشد كنند! زمستان با افسانه برف گذشت...! بهار ميزايد ولي واژه ها نيامدند...! خاك خونين كلاغها خونخوار! اما ريشه هاي واژه ها نمناك ......! باز واژه ميكارم!؟ بر بستر ابستن خاك ... ميكارم ، ميكارم ، ميكارم ....!؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
*************** باز ، من پنجره وعصرجمعه ! و رقص درختان حیاط.....! سر بر بالین تنهایی به تو میاندیشم که هزار جمعه گذشت صدای پایت نمی آید چرا ؟ در سینه ام رازی شدی که فقط کبوتران میدانند خورشید چه اهسته غروب میکند تا شاید تو بیایی خورشید پیش مرگ تو خواهد بود وماه آینه رخت ..! و شب مثل هر شب عریان میشود برخیزم! برگی از شب می افتد و هجوم پرندگان شب زده به عمق این برگ... و سجده کوچه در مقابل اواز یک شبگرد اساطیر و ناگهان هبوط چند بهار نارنج برای بوسیدن خاک....! پنجره من و ان شب که عریان تر می شود......! کرامت یزدانی ( اشک) تیرماه 85 شیراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:19  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
*********** در پشت بام سجاده ام را زیر و رو کردی و نگذاشتی کنارت باشم غافل از این تونلهای خیس که سر هر مسافر را میشکند ومن مضطرب از بودن تو مرگ را دیدم - که - سر شار از هوس بود ..... - وباران - که از ابروی در هم کشیده مرگ - به لبخند ما - فرو ميريخت.....! - کرامت یزدانی ( اشک) تیرماه 85 شیراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
كاش ! فرو ميشدم در بغض خاكستري واژه هاي سپيد و ميگذشتم از هفت خوان باران تا وراي زندگي جن زده من آنجا كه فقط ترانه مي سرايند كاش ! مي باريدم چون باران پائيزي بر برگهاي زرد و خشكيده غزلها اگر مانده بودي! در سايه هاي اطلسيهاي حياط راز بودن درخت پرتقال - و - هبوط بهار نارنج را برايت فاش ميكردم...! ميگفتم كه چرا درخت ازگيل حياط در اوج قد كشيدنش خشكيد....!؟ كاش ! فرو ميرفتم در نبودنت ....!! كرامت يزداني ( اشك) تيرماه 85 شيراز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:40  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
ترانه درونت ريشه هايم را ميرقصاند واشك چشمانت كاهگل هاي زندگي ام را خيس كرده است....! و كبوتراني كه در هواي بودنت پرسه ميزنند...!؟ كرامت يزداني (اشك) تيرماه 85 شيراز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:38  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
به من وحي شد - كه - گوشت نخورم و در هاونگاه مي ننوشم .......! عمري گذشت! در بن بست كوچه ما گاوان را سر بريدند و گوشتها را به نيش كشيدند در سحرگاه صداي چرخ ارابه مرگ به انديشه ام لرزه مي افكند ....! كرامت يزداني ( اشك) تير ماه ۸۵ شيراز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:28  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
جايي كه حماسه ريشه در غم دارد هر سال دوازده محرم دارد اي دوست چگونه دم ز مولا بزنم اين شهر كه هزار ابن ملجم دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
I wanna live life, never be cruel,
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:5  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|