|
چشماني براي بودن....
چند وقتي مي شد که نديده بودمش،تلفنش قطع بود ، پول نداشت پرداخت کنه !زنگ خونه رو زدم خانمش چقدر پيرشده بود...گفت بيمارستانه !...نفس زنان مردم رو عبور کردم..اتاق 110 رو مي پرسيدم.دراون شلوغي فرشته اي نابينا با انگشت اشاره هدايتم کرد.
يه اتاق با صدو ده افتخار! اونجا روي تخت يه قديسه سبز و تنها بيقرار بود.دور دهانش رو ديوار شيشه اي درست کرده بودن تا نتونه اعتراض کنه تا نتونه نفس بکشه تا نتونه از زندگيش بگه ...بگذريم زياد سياسي نشه !؟ شناسنامه اش مهر باطلي روش خورده ولي براي يادگاري نگهش داشته بود.خردل غربيها لبانش رو دوخته بود! اومدم باهاش حرف بزنم بغض گلويم رو فشرد ..اشک توچشماش جمع شده بود چشماش مي درخشيد ..چشماش حرف ميزدن .. اونطرف هم دختر چهارساله اش سرکوچکش رو رو دستش گذاشته بود نگاه ميکرد و اون موهاي بلندش رو روي سينه باباش ريخته بود... اين قديسه شيميايي محصول کربلاي پنج بود ! قلب اين پدر و دختر زمان رو شرمنده ميکرد. شايد بخاطر دريا رفته بود.که اينچنين ارام بر دستهاي تشنه مرگ ذوب ميشد .دلم گرفت ، ضبط رو خاموش کردم دفترم روبستم..ماسک نميگذاشت فرياد کنه ! با چشم گريون ترکش کردم ...موقع خدحافظي دخترش تو چشمام زل زد و سير نگام کرد .... فرداجشن و پايکوبي بود خيابونا واسه ورود يه وزير نورافشاني و گلباران شده بود... تو اون شلوغي روزنامه اي رو گير اوردم لابلاي اگهي ها يواشکي نوشته بود: فلاني هم عروج کرد راهت ادامه دارد اي شهيد !!؟ ************************************ غروب همان روز از دور جنازه اش رو ديدم که تو بارون ،خاک رو شرمنده ميکرد دخترش از تو جمعيت غريب ، غريبانه به من زل زد ... چشماش ميدرخشيد مثل پدرش ؟! چشماني براي بودن ....!؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:40  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|