|
در گذر تند زمستان
در کنار هزار اجاقک یخ زده وصدها دستهای بی نشان بر گیسوی شلال گیتار روزه سکوت میگیرم - تا تو را- در بارش باران وبرف - و- در وزوز گیتار باد -برای دیداری تازه- در شام آخر بیابم ،بیابم، بیابم..... کرامت یزدانی )اشک ---شیراز..۲۱/۱۲/۸۷
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:54  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تن پوسیده یک شاعر ....! ******************* سهم من در این شهر بزرگ یک مشت خاک ... که ان هم اصل نیست...! این خاک شاید تن پوسیده یک سگ یک قمری عاشق یا یک گربه تنها باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شبگرد یک بی خانمان یا یک معتاد بی کس باشد این خاک شاید تن پوسیده یک اعدامی یک بی گناه یا یک قاضی باشد این خاک شاید تن پوسیده یک مدیر یک کاخ نشین یا یک باغبان باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شاعر یک فرهیخته مظنون یا یک جنین پاک باشد این خاک شاید تن پوسیده یک زن یک دختر تنها یا یک ....... باشد این خاک هرچه باشد حتما بوی باران می دهد ...! راستی سهم من از باران چیست !؟
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:1  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
مرگم را گزارش کردند ...! --------------------------- من دونده ای خسته از پیچ و خم های شهر هرچه میروم باز به پایان نمی رسد این قصه در این زمانه امیخته شد ادم با حیوان با سنگ با رنگ .....! در یک هوای نیمروز دلم لک میزند برای بوی آدم برای یک جرعه آب حیات... ... لباسم را خونین مرگم را گزارش کردند در عزایم سه روز خرما و یک جرعه حرام نوشیدند اما من بودم بودنم را کس ندانست
باز دویدم باز دویدم تا به قبرستان رسیدم آه بر من ! گورم نیز مرا نشناخت ..... کرامت یزدانی ( اشک)
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:0  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|