|
اسطوره وار.... =========================================================== استخواني پوسيده در دست، - دوان دوان- به سوي خانه مي آيي! از حفاري قبرهاي باستان - اسطوره وار – قصه مي گويي! ناگهان! برخود مي لرزي، ترس در صورتت مي پيچد استخوان از دستت مي افتد.. ناگهان! - ديوانه وار- به گورستان هزاره ها بر ميگردي،
به دنبال لنگه کفش کهنه ات خاکهاي مرده را بر باد ميدهي...! هزاره ها مي گذرند! نه بيلي! نه کفشي ! نه استخواني! به جا مانده است..... فردا که بيايد! در دکه هاي کهنه فروشي، ديرينه شناسان روشن فکر بر لنگه کفشي کهنه، - عاشقانه- فرضيه ها ميبافند......!؟
کرامت يزداني(اشک) شيراز 21 /11/87
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|