|
نفس ثانیه ها می میرد... ********************* با اخرین قوس نگاهت نفس ثانیه ها می میرد من نمیدانم....!؟ اندکی مانده به تردید با دلی ازرده تر از قبل قمری خسته من بر سر شاخه نشست! چه گذشت بر تنهایی او من نمیدانم....!؟ تن پوش سپید بر تن سبز درخت در دل تب کرده باغچه...!؟ بوی پاییز راز گناه قمری ماده یا افسانه باد است... من نمیدانم...!؟ گرمی بوسه خورشید بر لب یخ زده باغ سایه شرم نگاه تو بر لب تبخال زده من! هرچه برگ خشک درخت بر اوار دلم ریخت چرا !؟ من نمیدانم... من نمیدانم...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:26  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چسپیده به خاموشی شب.... *********************** من مانده در این وحشت تنهایی ترا بر بوم خیال نقاشی می کنم... بر این بوم رویا زده تو را فقط می توان خط خطی کرد... خواستم چشمانت را ترسیم دستم به مدادنرفت برق چشمانت رنگ ریا داشت غنجه لبانت را سعی کردم پرپر شده در چروک صورت گر گرفته از داغ خیانت... دستانت را... سرد ..... سینه هایت.... لرزان چسپیده به خاموشی شب.... خواستم دلت را بکشم جایی دگر.. در لجه خون بود... به خودت برگشتم "مهتاب شبی در باران گم شده بودی..." من ! هنوز خیره مانده در پرواز یک چکاوک..... از پشت جام تار پنجره سایه ای میگذرد .... کرامت یزدانی ( اشک9 شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:29  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
اوای چکاوک... ************* آدینه ای زیر درخت نارنج با صدای دلربای تو پروانه بر شانه ام نشست... تو میگفتی از راه دور از عشق کور دلم زبانه میکشید... شاخه ها با امواج اوای قشنگت شانه به شانه میرقصیدند تو که نیستی قمری اهلی من بر درخت نارنج ارام نمیگیرد.. گفتی خفه خواهی کرد! چکاوک شعر من بمیران ! اما نه با دست با تاری از موی بلندت....! انگاه با ارتعاش صدایم چه میکنی ...!؟ کرامت یزدانی ( اشک) سوم شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
غروب دوشیزه پاک ....! ************ غروب هزاره ای تو به من میگفتی واژه های شعرت غم دل می کاهد... هر چه می بوسم خورشید نگاهت همچنان می تابد... به تو میگفتم : آنطرف ! شاخه ای می رقصد.. و تو گفتی : شب ! شب را تو نمی فهمی ...!؟ افسوس ! که هور.. با هزاران غرور در رهگذر چلچله ها در شرقی ترین فاصله ها با هامون تاریخ زده می نالد .. ولی دوشیزه پاک هرگز تن خود را به آب...! و با نور نجات دل مرده ما را به باغ آتش نخواند ...!؟ اینک تو به من می گویی : واژه های نگاهت ! با افسانه ترین هزاره ها عمر آن دوشیزه را همچنان می کاهد ....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) بهار 83 شیراز
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 10:11  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 20:8  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
کاش عاشق نشده بودم... **************** همیشه اونو می دیدم که گوشه کوچه چمباتمه زده.هیچکس نمی شناختش.چند سالی میشد که اونجا بود توی بارون خیس میشد.زمستون تنش رو کرخت میکرد.تابستون روحش رو می سوزوند عید که میشد یه اینه جلوش می گذاشت. تو صورت کسی نگاه نمیکرد.موهای بلند و زولیده ای داشت که تمام سرو شونه هاش رو می پوشاند ریشهای بلند و سفیدی داشت که تمام صورتش رو پوشش میداد.پالتوی سیاه و بلندی میپوشید و تو تابستون و زمستون هم یکنواخت همون رو می پوشید .با کسی حرف نمیزد ولی گاهی بازی بچه هارو تماشا میکرد و به دختر بچه هایی که از جلوش رد میشدن یه لبخند قشنگ و تلخی میزد وبعدش هم سرشو پایین می انداخت و شانه هایش تکون میخورد.چند ماه اول بچه ها ، زنها و دیگرون ازش میترسیدن ولی بعدها وقتی دیدن بی ازاره دوستش داشتن و بهش غذا و یه چیزایی میدادن ولی هیچ کس ندیده بود که از اونها استفاده کرده باشه غذاهاشو به دوتا گربه میداد که همیشه کنارش بودن.بعضی موقع ها داشت یه چیزی میخوند ولی اکثر وقتها مینوشت توی یک دفتر کوچک...هر که هم ازش سئوال می پرسید همانطور که سرش پایین بود فقط میخندید خنده ای که بعدش بغض گلویش رو میگرفت و باز شونه هاش میرقصیدن اما اینبار تند تر از همیشه... معمولا من از پشت پنجره اتاقم در طبقه دوم اونو میدیدم وقتی میخواستم شعر بنویسم به اونگاه میکردم و در اسراری که از او نمیدونستم غرق میشدم وقتی به خودم می اومدم میدیدم دوساعت لب پنجره نشسه ام و هیچی ننوشتم... یه روز بارونی دل زدم به دریا و رفتم پیشش تا نیم ساعت از موضوعات مختلف حرف زدم ولی او هیچ اعتنایی نمیکرد.فورا چندتا از شعرهامو خوندم زیر چشمی نگاش میکردم خیس بارون شده بودیم ولی میدیدم با خوندن شعرها یواش یواش سرش رو بالا میاره و خوب گوش میداد منهم از فرصت استفاده کردم و بیشتر خوندم یکی از شعر ها رو اینجوری شروع کردم: "تب بالای خیانت مرگ یک کودک در گهواره دور از هوس بازی مادر..." یه لحظه سرشو به طرف من برگردوند و با دستهای چروکیده اش قطرات بارون رو از جلوی چشماش پاک کرد وبه طور عجیبی نگاهم کرد طوری که از نگاهش و برق غمگین چشماش دلم لرزید ناگهان دیدم بلند بلند گریه کرد ویکباره پاشد ونعره ای از ته دلش زدو پا به فرار گذاشت هر چه دویدم بهش نرسیدم..گویا توی بارون تو ی اون تاریکی گم شده بود..برگشتم سر جای اول و بغچه و کیسه گونی اش اونجا بودن.خیس بارون..کنجکاوی کردم چند تا دفتر پاره پاره وچند تا عکس دختر بچه ای رو دیدم ویک کارت شناسایی رنگ پریده ... تمام اونهارو جمع کردم و اوردم توی خونه ولب پنجره نشستم تا اگه بر میگشت اونجا ببینمش بارون به سروصورتم سیلی میزد و من گیج و مبهوت مانده بودم کارت شناسایی هویت اونو فاش کرد اون یه استاد دانشگاه بوده که سیاست تدریس میکرده ! دفتراش مملو از ایده های جالب وشعرهای ناب بود اخر دفترش نوشته بود : اه کجایی دخترم ؟ دلم را به جرم عاشقی و پای کوبی در جشن باران به مسلخ بردند ...تنم را به جرم روشن فکری به قصاب محل سپردند ...کاش عاشق نشده بودم...کاش.... 10/1/50 ک.ی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 14:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
جاوید باید بود... ************* تب بالای خیانت مرگ یک کودک در گهواره دور از هوس بازی مادر... بگذر! اب را باید سرود شعر را باید نوشید شادی از ما تبخیر شد مگر ببارد در جایی دگر دیشب در قفس خانه من اشی مشی مرغ عشق دخترم مرد ... از پیشانی من دست شب زده تاریخ طلوع کرد.... این همه خشت اجر اهک اهن بر پیکره زمان دیواره سیاه می سازد بنای تاوان زده شهر.... من روحم را رها کردم در معماری پیچیده شهر بگویم این راز یا نه ؟ (دست روباه پیر رسید به خوشه انگور...) دست فرتوت سحر تکه های مرا بر چید خاطرات چشمانم را اتش کشید رعد وبرق بی حیا.... جاوید اه جاوید جاوید باید بود این ریشه های اشک... بگو : با اشکهایم چه میکند معمار بیداد شهر....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) دوم شهریور 85شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:57  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
این سفر ناتمام ماند ************** من در این شب سکوت غمگین و دل شکسته با حروف تنها و مرموز پایان زندگیم را غزل می نمایم. روز آمد و رفت دلگیر و مغموم واینک شراب ناب شیراز می برد دستان مرا تا انسوی مهتاب. غروب امروز برگ ریزان... انگاه با نگاه سرد خسته اش باران رنجم را نمی شوید. در سلولهای تن و جانم سلطان غم بیداد میکرد. لرزید شب بر دستان سرد دخترم بارید اشک اشک تنهایی بر گونه های کوچکش. نوشته شد اینده ای نا معلوم برای این طفل شاد هجوم توفان درد بر پیکره هستی چگونه رود این همه راه ؟ این فرشته مغموم.... نه پدر نه مادر به که گوید قصه بارانی خود ؟ بدرود! بدرود! این سفر ناتمام ماند....!؟ کرامت یزدانی ( اشک) دوم شهریور 85 شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:56  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بنی ادم اعدای یکدیگرند
که در آفرینش زهر جوهرند اگر عضوی به درد اورد روزگار دگر عضوها را چه اید بکار تو کز محنت دیگران بی غمی همان بهتر که نامت نهند ادمی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
قصیده سحری را به که باید گفت؟ چشمانم بی رنگ در این حوالی خورشید نمی تابد چرا ؟ ماه را در ایستگاه متروک برای شب می سرایم شبح این درخت تنها نقش بسته بر رویا زایش عقیده های خاموش - و - مترسکهایی که نفس میکشند... زخم برادر بر برادر نقش خیانت همسر بر بلندای دیوار پرورش عقرب بر بالین خواب شورش جگر گوشه بر روح زخمی... سقوط کلمه بر کاغذهای کاهی بازتاب صدا در بغض شاعر رقص دخترم بر تنهاترین ساحل ................!؟ این زمان طوفان زده یا تطهیر زبان یا اعدام بدون خنده اخرین تازیانه توفان بر گرده شب و مرگ یک عروس در شب سرد زفاف.... شناسایی راز گل سرخ در کرانه های کویر... اه! این همه بودن بدون بودن واین زمان پیدا و ناپیدا حفاری قبرها که مبادا عاشق بوده باشد مرده ! شهر لبالب از جنازه پیکهای ارواح دیندار پرتره پتیاره ای بر سر در معبد.... اه چشمانم تشنه می شوند... بگو ساقی دشت جامی از اب خضرا بر تنهایی من گذارد...!! کرامت یزدانی ( اشک) یکم شهریور 85
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
اشکهایم گم شده است... ******************* یک جفت کبوتر تنها در سوگ فرزند خاموش نشسته بر شاخه های نارنج ومن اشکی بر گونه ام نمی رقصد نمیدانم - شاید – قطره های اشکم از نگاه دلگیرت با خم ابروی شب بر سجاده پاره پاره گم شده است ...؟ در خلوتم وقتی تسبیح ذکرت می چرخد هیچ کس تنهایی دلم را شعر نمی خواند اشکهایم گم شده است ....! کرامت یزدانی ( اشک) بهار 83 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:9  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب زنجیری من..... **************** پشت مهتاب اسمان ترانه می خواند شب زنجیری من دست بر چنگ میزند رقص لاله عباسی نمناکی باغچه هجوم مورچه به ریشه سبزه عید عرق شرم نگاه ماه بر عریانی لیلی بر تنهایی مجنون... رگبار هق هق من در پایکوبی زنان بر بالین دیگ سمنو.. باید برای شعر نو غزل بگوییم..... بیا غزل را در وازه سپید نماییم .... شب زنجیری من مرا به زنجیر میکشد چرا ...؟! کرامت یزدانی ( اشک) مرداد85 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|