|
در تو هزار بار می میرم... *************** دخترم هرشب در تو هزار بار میمیرم درنبودنت هزار ویک شب را دوره کردم چون مادر هزار جنین ناقص تو در ذهنم ناگهان سقط میشوی.... در زیر این سقف بی تو شعری بر کاغذ نمی ماند... واژه ها چه بی پناهند وقتی تو نمی خندی..! سطرهای شعرم بی بهانه میگریند....؟ تو رفتی کودکیت ماند در آغوش من... نمیدانی نیمه های شب آرام میکنم عروسک ها که از فراقت میگریند.. سحرگاه حوالی خوابم پیاده میشوی بر اشکهایم بوسه میزنی... ومن در تو میمیرم وقتی صدای گریه ات می اید.. کرامت یزدانی (اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:54  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
آنکه در تنها ترين تنهايی هام تنهايم گذاشت؛ کاش در تنها ترين تنهايی هايش٬ تنها کسِ تنهايی هايش تنهايش نگذارد...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:6  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب اسمان پایین میاید درختان قد می کشند گل آفتاب گردان دور از چشم خورشید باغچه را می بوسد... تکرار چشمک ستاره به یک کرم شب تاب... در ردپای آدم هجوم دست انسان بسوی مهتاب.... غسل اندوه در رودخانه مقدس بخار دوباره باران از دست کویر بختک برف بر شانه های میراب باغ لرزش بید مجنون از تنهایی یک کلاغ.... دیروز! درست بر خط استوا امد و رفت.... بازی هفت سنگ در کوچه های مرگ... پرتاب سنگ بر صورت بت زیبا... داغ اساطیری اهرمن بر پیشانی ادم هبوط پدر به ماسه های لب دریا.. وزخم این همه سهراب... ترسیم اعدام بدست یک کودک نقاش... چاووشی دیو در مقدم بارش اشک حرفهای یک پیرزن بر قبر خالی پسر... هجوم خاک به چشمان اهوی دشت... اه ! مرا چه میشود امشب ؟ در کرانه های شراب زده ..!؟ وازه هایم را سر خواهد برید داروغه شهر.. بس کن ای اشک...!؟ گریه امان نمی دهد چرا ؟ بس کن ای اشک....! کرامت یزدانی ( اشک) مرداد 85 شیراز
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:25  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بارا ن عزیز
درود
دوست مهربونم در این روزها دلم را به جرم پایکوبی در جشن باران به مسلخ میبرند ومرا در ختم تنم به اناهیتا الهه اب وبارون تقدیم میکنند تا شاید دل و اندیشه مان بارونی نباشه...اما مگر میتوانند ؟ بارون را که موهبتی خدایی است به هرکس ندهند...
.اگر روزی در فصل باران به شهر غزل و بهارنارنج و می ناب و انگورهای سیاه امدی ودیدی که باران نمی بارد فورا به گوشه کوهستانی شهر بیا از انجا بنگر که تمام باران بر جایی خاص فرود میایند..خوب بنگر!... با چشم دل خواهی دید که انجا قبر من است که بران نوشته شد کبوتری بود پرزد و رفت ...بودن یا نبودن یعنی نگاه تو ...باران هق هق کودکی بیش نیست
.گفتی اشک...اه اشک این تنها مونس شبهای تار من است اگر خواستی معنای واقعی بارون را بدانی بیا و بر ریزش قطرات اشکهایم بنگر که چگونه بر گونه های چروکیده ام می بارندبیا بنگر که دراین سن ،سنگینی عشق باران چگونه گیسوی مرا سفید کرد ؟...
گفتی دوست اه باران نمیدانی نمیدانی نمیدانی...از دست نزدیکترین دوست چه ها که نکشیدم و....؟
درست است که میگویند در این دنیا هیچ دلی بی غم نیست ...چرا شما گریه کنید ؟این گریه های من است که بر دستهای باران مانده است ! این خاموشی من است که بر گرده دریا سنگینی میکند !و این اشک است که فریاد من است!.. اگر به کلبه سرد من امدی و همه جا راخاموش و خرابه دیدی در زاویه دیوارها تار عنکبوتی را خواهی دید که اشکهایم را به گروگان گرفته است خوب بنگر این اشکها بوی خون میدهد بوی خون دل مردی که با چشمان و دستان بسته از اینجا پرکشیده است..
.
دوست خوبم با تو خواهم گفت قصه غمناک جدایی را با تو خواهم گفت راز شب یلدا را اگر خوب بنگری گفتگوی من با فاطیما را در لابلای واژه هایم خواهی دید
بکذار این دردها بر روح و جانم بمانند ...چرا دل شمارا غمگین کنم ....اه باران اه باران اه باران
اشک امانم نمیدهد تا دستانم بر روی حروف کیبورد برقصند ...کاش می شد افسوس ...این اشکها ست که چون خوره سلولهای بودنم را می جوند ...و این فریاد سلولهایم است که در
واژه هایم مترنم میشوند و ظهور میکنند
اه باران کی میایی کی می ایی ....بگذار تا امدنت بمانم...بگذار پیکر زخمینم در بارشت غسل شود ..اه مرا ای باران غسل تعمید نمی نمایی ..وقت است که بیایی....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:59  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چشمانی برای بودن.... چند وقتی می شد که ندیده بودمش،تلفنش قطع بود ، پول نداشت پرداخت کنه !زنگ خونه رو زدم خانمش چقدر پیرشده بود...گفت بیمارستانه !...نفس زنان مردم رو عبور کردم..اتاق 110 رو می پرسیدم.دراون شلوغی فرشته ای نابینا با انگشت اشاره هدایتم کرد. یه اتاق با صدو ده افتخار! اونجا روی تخت یه قدیسه سبز و تنها بیقرار بود.دور دهانش رو دیوار شیشه ای درست کرده بودن تا نتونه اعتراض کنه تا نتونه نفس بکشه تا نتونه از زندگیش بگه ...بگذریم زیاد سیاسی نشه !؟ شناسنامه اش مهر باطلی روش خورده ولی برای یادگاری نگهش داشته بود.خردل غربیها لبانش رو دوخته بود! اومدم باهاش حرف بزنم بغض گلویم رو فشرد ..اشک توچشماش جمع شده بود چشماش می درخشید ..چشماش حرف میزدن .. اونطرف هم دختر چهارساله اش سرکوچکش رو رو دستش گذاشته بود نگاه میکرد و اون موهای بلندش رو روی سینه باباش ریخته بود... این قدیسه شیمیایی محصول کربلای پنج بود ! قلب این پدر و دختر زمان رو شرمنده میکرد. شاید بخاطر دریا رفته بود.که اینچنین ارام بر دستهای تشنه مرگ ذوب میشد .دلم گرفت ، ضبط رو خاموش کردم دفترم روبستم..ماسک نمیگذاشت فریاد کنه ! با چشم گریون ترکش کردم ...موقع خدحافظی دخترش تو چشمام زل زد و سیر نگام کرد .... فرداجشن و پایکوبی بود خیابونا واسه ورود یه وزیر نورافشانی و گلباران شده بود... تو اون شلوغی روزنامه ای رو گیر اوردم لابلای اگهی ها یواشکی نوشته بود: فلانی هم عروج کرد راهت ادامه دارد ای شهید !!؟ ************************************ غروب همان روز از دور جنازه اش رو دیدم که تو بارون ،خاک رو شرمنده میکرد دخترش از تو جمعیت غریب ، غریبانه به من زل زد ... چشماش میدرخشید مثل پدرش ؟! چشمانی برای بودن ....!؟ کرامت یزدانی ( اشک)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:36  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دیکته های ناتمام ************ شب هجوم شاپرک ها به نزدیکترین سیاهی رویش علفهای هرز بر ساقه گل شب بو میهمانی دست ها در عزای یک کبوتر رقص تاریکی در مرگ نور کوله ای پر از نقاب.. بر ساحل تفتیده شب کتابی پر از واره های گنگ شعر شاعری با خط بریل و ترسیم مرگ بر ماسه ها ناله زنی مقدس در خرابه ای متروک شراب یک ساله پدر در تنهایی شب یلدایی فشار هوا بر ریه های خاک خورده شاعر یادداشتهای الوده یک مدیر در گاو صندوق اداره حذف اندیشه با هجوم موج بر ساحل بازی کودکانه پشت در های بسته و هزار نامه ناگشوده بسته های سفید در مشت یک کودک خماری معلم ودیکته های نیمه تمام اخرین اتراق همسری بر بالش صداقت و هزار دادگاه خیانت .... شب من اشک واین یاد داشت الوده..... کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85شیراز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 4:45  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
باغ نمی خندد چرا ؟... **************** خون باغ می چکد از لب انار با زمرد با عشوه وناز دختر تاک دستمالی از شراب میکشد بر لب نار می خندد ،می رقصد از سرخی گونه یار این باغ هزار نقش و نگار بستر سبزه و فیروزه به آواز میدارد بلبل خسته باغ می خندد باغ می خندد رقص پیچک بر تن تاک دست خواهش ... بر گیسوی بلند...! برگ از شرم و حیا خیس عرق می جهد در جوی اب.. لاک پشت پیر سر خود را بزیر تا نبیند بوسه سرخ انار.. پاییز، مدهوش از مستی باغ.. ناگهان ! چرخ بال کلاغ در اخر باغ... سوز نی چوپان از پشت باغستان خبر از امدن زمستان دارد فردا سیلی طوفان بر صورت هزار نقش ونگار.. خون باغ قارقار کلاغ باغ نمی خندد چرا ؟.... کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85 شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:32  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|