|
بیتوته درشب اخر... **************** امشب بیتوته میکنم تنهایی طناب دار فردا... ستاره ها همه ساکت ماه بر ما مهتاب میبارد.. به پاس بیداریم جلوس شب برشانه هایم .. تابش کرم شب تاب بر طناب فردا... پیکرم را باران گریه خواهد کرد... مغزم بجای فرار در دریا دفن ... واژه ها بر باد شد.. امشب در پای صلیب فردا اندکی مانده به ابر.. کاش اندوه ترس بر من نیاید... سحرگاه رفتگر محل شب را جارو میکند... فردا نانوشته هایم در چشم کودکان خوانده می شوند.. فردا دخترم اب بریزد پشت پایم....! کرامت یزدانی ( اشک) 25/5/85شیراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تورا فریاد کرده ام در این ظلمت شب... تورا گریسته ام دراخرین سپیده دم... راز جنونت را در حاشیه کفنم سروده ام .... بی تو در پیشگاه حضور خورشید به سجده میروم کوچه های تهی را زمزمه میکنم من که بودنت را روزه شک دار گرفته ام...! گوش کن ! خلوت باغچه در تب مرداد فریاد میوه های کال از درون سرد یخچال دغدغه یک خوشه انگور برسر دیوار جلوس شاهین بر سپیدار سیه پوش آه! دلم لک زده برای یک تکه نور داغ اساطیری بر سینه ام ... اندیشه ام در هاون ..... حقیقت خونم را در روز مقدس مکیدند! استخوانهایم را تازیهای مرده اور نشخوار واکنون هجوم مگسها بر نعش نیمه عریانم خود حکایت از بودنم دارد..... کرامت یزدانی ( اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:9  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
پنجره آبی شیشه ها سرد هجوم واژه ریزش اشک... شب بیدار آواز دیوانه ای در ته کوچه مرگ خاموش حلقه ای شکسته اعدام دختری بدست هوا.... یقین دارم آسمان را ستاره ای تنها نیست... شب هنوز بیدار پیرمردی تنهایی اش قصه ها دارد... برخیزم باران شلاق میزند بر پیکر دشت رعد وبرق هراس لحظه های گناه در پس این حروف تنها چراغ را باید خاموش به اغوش تنهایی خود بروم... شب بیدار است.. کرامت یزدانی( اشک) شیراز 2/12/76
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بودن یا نبودن یعنی نگاه تو... ---------------------------------- یک حس مرا تا اوج بودن می برد.. و قطره ای اشک مرا تا اوج نبودن.... اگر مرا فقط یک لبخند دهی.. بودن را خواهم فهمید... بودن یا نبودن یعنی نگاه تو.. خواه باشی خواه نباشم... قسم به چشم ترم می پرستم تورا تویی که نمی شناسمت...
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دو قمری ...... ********** باران چشمانت گلهای حیاط را خیس کرده است در زیر در خت نارنج عمری نشستم از تو گفتم شعر سرودم دلتنگیها را به نارنج دادم ولی افسوس ندانستم در لابلای شاخه ها لانه دو قمری بوده است ...! کرامت یزدانی ( اشک) شیراز امرداد 85
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:49  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب هنگام قدم میزنم در ساحل ارام در انسو زیر یک چتر سیاه انجا که ماه یخ زده است.. یک موعظه گر دوزخ مترسکها می کارد که مبادا بیاید باران..!؟ کرامت یزدانی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:36  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
خاک را می کوبم در هاون سینه اسمان را می شکافم با ناخن.. ستاره را به بند میکشم با ید بیضا برهنه می شوم با لبخند می شکنم قانون با یک بوسه صبح می شویم صورتم با خاک سرخ می میرم با یک جرعه حرام ! می دوزم لبانم با پیچک شب..... چقدر تنهایم وقتی ازارم نمی دهی.... کرامت یزدانی ( اشک) مرداد85
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:35  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بخاکش بسپار..... **************** در فراسوی تنهایی من به تو می نگرم تو می رقصی با باد لبانم خشک تو غرق در دریا من بتو می گویم راز شب یلدا...! تو ارام میخندی می خندی می خندی ....!؟ من به تو گفتم هستم ! تو گریه کردی : که چرا باشی ؟ به تو گفتم دریا مرد تو گفتی بخاکش بسپار...! به تو گفتم غم تو دارم تو نالیدی: این گرگ سالهاست که با گله آشناست.......... کرامت یزدانی (اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:32  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بوی باران.. ********* چه هوایی ! عصر نیمه مرداد آسمان میگرید... من در زیر همان درخت نارنج که بوی تو دارد قطره ها می بوسم... آه! بوی باران بوی خاک آسمان می غرد.. هبوط قطره ها بر تن رنجور من دفترم که خیس میشود... کجاست عکاس عکسی از باران بگیرد... ترانه ! بر من ببار وقت مستی و دیوانگی... در فراقت می نوشم آخرین جام باران.... بوی باران بوی خاک بوی برگهای خشک.. ولی بوی تن تو ماندگار است مرا... کرامت یزدانی ( اشک) نیمه امرداد85 شیراز
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دو رکعت نیرنگ.. ************** با خون من غسل کردی در کنار رودخانه مقدس .... از شانه هایم نردبان برای دزدی در معبد... ... دغدغه هایت را بر من باریدی ... بر دیوار اتاق من شبانه ات را نقاشی با قلم موی من چهره ات را گریم .... نامت را بر واژه هایم حک کردی... صندلی مرا جلوس میکنی ... با جانمازمن دورکعت نیرنگ خواندی ... از جنگل گذشتی حریم تنهایی ام شکستی! ... به جرم بودن در شعرم... ازگیل حیاط را خشکاندی.. .... با نفسم نفس کشیدی ... از ساده گی ام عدول کردی ... بوسه هایم را به باد دادی ... تنهایی ام را تنها گذاشتی...!؟ خوشا به رفتنت ننگا به بودنت.. ... حیف بر عشقم که هدر رفت.....! وحالامن تو را تا نیمروز خمیازه میکشم ..... کرامت یزدانی ( اشک) شیراز امرداد85
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:36  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
در تو هزار بار می میرم... *************** هرشب در تو هزار بار میمیرم درنبودنت هزار ویک شب را دوره کردم چون مادر هزار جنین ناقص تو در ذهنم ناگهان سقط میشوی.... در زیر این سقف بی تو شعری بر کاغذ نمی ماند... واژه ها چه بی پناهند وقتی تو نمی خندی..! سطرهای شعرم بی بهانه میگریند....؟ تو رفتی کودکیت ماند در آغوش من... نمیدانی نیمه های شب آرام میکنم عروسک ها که از فراقت میگریند.. سحرگاه حوالی خوابم پیاده میشوی بر اشکهایم بوسه میزنی... ومن در تو میمیرم وقتی صدای گریه ات می اید.. کرامت یزدانی (اشک) شیراز 85
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:28  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
رازهای گم شده .... **************** شب هنوز بیدارم قلم میرقصد و اندیشه ام بر صلیب.... فرشته ای با بالهای باستان از پشت پرده های جنون سرنوشت های نیامده را برایم رقم میزند.... ومن از رازهای گم شده در لانه سیمرغ اساطیر امروزم را به تماشا می نشینم.... که اندیشه ها به دار آویخته شدند.... وفردا که بسیار خاکستری ..... اهریمن از کجا بداند آتش هنوز میتابد بر هزاره ها.....؟ سرنوشتم هر چه باشد از جنس اتش نیلوفر باران و عشق است..... کرامت یزدانی (اشک) امرداد85 شیراز
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|