تبليغاتX
بودن يا نبودن يعني نگاه تو .....!

 

گیسو شلال شعر...

**************

به که بگویم

در این دشت تاریک

دلم گم شده است

فصل ها میگذرند

وبا یاد تو

نم نمک

به ایستگاه متروک می رسم

حلقه های فلسفه

منطق

 تاریخ

و واژه های مبهم....!

....

اطرافم بسیار خاموش است

و در این گوشه

          زنجیرهای پاره پاره....!

جانم به لب رسید

ولی

 

کجاست گیسو شلال شعرم...!

کی میرسد کی میرسد؟

............

فردایم خاکستری شد...!

کرامت یزدانی ( اشک) امرداد85 شیراز

  

 ************************************ 

بوی بوسه ...

============

امروز

دلم گرفته

   کفشهایم را می پوشم

  ونبض کوچه را لمس ....

کوچه بسیار دلتنگ است!

می روم

با خیال روی تو

...

بر دکه روزنامه فروشی

 

باران

به شکل واژه میبارد

همان ها

که

بوی بوسه می دادند

روزنامه فروش

نگران از خیسی انها

....

باران

بوی تو دارد هنوز..!

و دلم گر می گیرد

از بوی خاک..؟

...

خوش به حال کرمها

و رویش سبزه ای

            در پای یک سپیدار...

همه چیز بوی تو دارد هنوز

.. 

 

******************************************** 

پیر دختر...

 

*********

با پاهای گل آلود

گل های رنگین فرش را

پایمال نکن...

سالهاست پیر دختری

با دستانی لرزان

با اندوهی فراوان

و آهی پر سوز

با ترانه های قشنگ بی کسی

همراه با رنگهای فقر

تارو پود آن را نقش کرده است

با پاهای گل آلود

نقش ان دختر را پیر نکن...!؟

کرامت یزدانی ( اشک) 25/2/82

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:35  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 5:20  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 4:46  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 

مي گويند صاحب اين خانه به علت وجود جن اين خانه را ترك كرده است.

به قسمت تاريك دري كه در وسط تصوير قرار دارد به مدت 30ثانيه نگاه كنيد تا جن را در آن مشاهده كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:20  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 

بر من مسحی بکش...

****************

تب داغ امرداد

        دوباره

          من گرما زده

               در زیر همان درخت نارنج

و سکوت برگهای زرد

             که به تماشای اوج نارنجند....

دلگیر از بودنم

            و هجوم  لشکر واژه

                      به صندلیهای خالی خیال

                       و جنون استعاره...!

موج واژه مرا می برد

             من

       من ساحل نشین نبودنها...!

در خیالم

با تو به سرچشمه اشک

 

                  میروم....

از لبانت استعاره میریزد

                   و از چشمانت غزل...

بر جویبار خشک

مسحی میکشم

                 بودن  می خروشد...!

وتو

   ای غزل ترین غزلها

        بر من مسحی بکش.....!؟

کرامت یزدانی ( اشک) پنچم امرداد 85

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 

یخ زده .....

--------------

هاونگاه

برف

من

وهزاران متر بیابان سفید

و واژه هایی که مرا میخوانند

آتشی می افروزم

روی شعله هایش

ستاره ای

وجودش را گرمی می بخشد

ستاره  رفت

تا منجی گمشدگان باشد

آتش خاموش

خاکسترها را به یاد تو

         به باد میدهم....!!

ظلمت

        چون گله گرازها

                بر صحرا   میگذرد...!

واژه ها

       در تیغ افتاب

                بر من یخ زده می بارند

 

و برف

    همچنان بر سینه دشت

                    می ماند می ماند می ماند

                       تا تو باایزدباد بیایی .....!

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز پنجم امرداد 85

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:23  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 

در رهگذر برف..

اسب سپید پیرم

دیشب

در رهگذر پرستوها

با تاجی از برف

در لابلای دردهای بی کسی

گم شد ..

ومن در هجرتش

 تا سحر گریه کردم ....!؟

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز اسفند 76

========================

قدیسه ...

**********

روزی

 نام قدیسه تو را

به تمام جهان خواهم گفت

 شاید در فراسوی زمان

 ابری آید

 و تو را در من

 برای همیشه سبز نماید ....

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز

 

==========================

دیگر نفسی نیامد...

کودک

در انتظار پدر

هر پاییز قد میکشد

وصدایش چون صدای پدر...!

شب

پشت پنجره

باران

قطره ای را  فراخواند

و دیگر

هیچ نگفت....

.........

عصا بدست

گوشه ای خرامید

چشم در چشم پدر

در تنها قاب طلایی ...

.......!

دیگر نفسی نیامد..!

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 25/2/82

 ================= 

 

تحصن ...

غروب

ولوله ای میاید

انطرفها

هزاران پرستوی خسته

بر کابلهای عصر آهن

در برابر خدا تحصن میکنند...

زود باشید

عقابان  نقاب پوش

با تیرکمانهای خشم و خشونت !

........!؟

سنگ

تحجر!!

...دیگر کسی نیست که خسته باشد ....!؟

کرامت یزدانی (اشک) شیراز 22/2/82

 

================== 

نانوشته ها....

*************

 

روزی میاید

من چنان می ترسم

نانوشته  شعرهای درونم

از غربت غریب سردشان

به جنون باز ایند...

وبا

تیرهای مرگ آورشان

دیوارهای سیاه اتاقم را ....؟

پس

لبانم را با دستان خود

دور از چشم دخترم !

می دوزم...

تا مبادا !

گفته شوند نا نوشته شعرهایم ...!؟

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز خرداد 83

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 22:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  | 

 

غروب دوشیزه پاک ....!

************

غروب هزاره ای

 تو به من میگفتی

واژه های شعرت

غم دل می کاهد

هر چه می بوسم

خورشید نگاهت

همچنان می تابد

به تو میگفتم :

آنطرف !

شاخه ای می رقصد..

و تو گفتی :

شب !

 شب را تو نمی فهمی ...!؟

افسوس ! که هور..

با هزاران غرور

در رهگذر چلچله ها

در شرقی ترین فاصله ها

با هامون  تاریخ زده می نالد ..

ولی دوشیزه پاک

هرگز تن خود را

به آب...!

و با نور نجات

دل مرده ما را

به باغ آتش نمی خواند ...!؟

و حال تو به من می گویی :

واژه های نگاهت !

با افسانه ترین هزاره ها

عمر آن دوشیزه را

همچنان می کاهد ....!؟

کرامت یزدانی ( اش) بهار 83 شیراز

------------------------------------------------------------------------

 

 

ادمکهای بی لب ...

************

 

دیروز افسانه شب گذشت

و هنوز

دخترم

به پریشانی شب

با ترس

سلامی می گوید ..

بر روی میز شلوغ من

دسته ای مداد رنگی

و

واپسین خشم تو ...!

.....

کتیبه ای نا خوانده

و خطوطی در هم ....!

دیوار اتاقم

پر از ادمکهای بی لب تو ..!؟

و

موسیقی شب !

دخترم میرقصد

وتو ..

ناگهان من..

.....

دخترم

در اینه !

حسرت را شانه می کند ...!/

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 10/3/83

------------------------------------------------------------------------------ 

 

چشمانی بی رنگ ....!

**************

 

وقتی سر بر بالینت میگذارم

ناگهان مهتاب میشوی

که ماه ان را

در دیوان غزلها گفته است

دیوانه وار از خواب می پرم

خیره

به تابلوی روی دیوار

چشمان تو

چقدر بی رنگ است ...!

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 81

------------------------------------------------------------------ 

 

اشک سبز..

*******

 

به خانه می برند مرا

چشمان سبز تو

به آغاز رویش اشک

مژگان  قشنگ تو

به پایان سبز سبزه ها

پوچی بی انتهای تو

اشک می دهند مرا

جام در جام

 با اندکی ادب

امروز کارم سکه است ...!

کرامت یزدانی ( اشک) 8/6/77 شیراز

-------------------------------------------------------------------------------  

تو از من چه ساخته ای ..؟؟

*****************

همیشه

به یاد تو

خیره در آجرهای خیس

 

گوش به رویش  دوباره زمان !

تا تو می مردم..!

......

رد پای کسی میاید

که از کوچه بی هویتی ما میگذرد ...

دخترم !

تا رویش دوباره خورشید

در یک خواب زمستانی

       دست در دست باران

                    اندکی راه است ..

.....

افسوس

به خیال تو

دلم را زورقی کوچک

و اشکم را دریا....

  اری ! می روم ؟

آه تو از من چه ساخته ای ؟

دخترم !

زود باش بگو

مبادا بر من بتابد

این فانوس هزار چهره ...!؟

کرامت یزدانی ( اشک) شیراز 85

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:25  توسط کرامت یزدانی ( اشک)  |