|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:52  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
به من وحي شد - كه - گوشت نخورم و در هاونگاه مي ننوشم .......! عمري گذشت! در بن بست كوچه ما گاوان را سر بريدند و گوشتها را به نيش كشيدند در سحرگاه صداي چرخ ارابه مرگ به انديشه ام لرزه مي افكند ....! كرامت يزداني ( اشك) تير ماه ۸۵ شيراز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:28  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
جايي كه حماسه ريشه در غم دارد هر سال دوازده محرم دارد اي دوست چگونه دم ز مولا بزنم اين شهر كه هزار ابن ملجم دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:7  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
I wanna live life, never be cruel,
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:5  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:30  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:18  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:16  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دير آمدي عزيز، در اين اقيانوس دغدغه ها تمام شده ام ديگر بس كه نوشته ام نانوشته هايت را ...! در ين فاصله هاي تكيده شب فرو رفته ام در بغض كاش ميشد برگهاي سوخته ام را جمع كني نامم را اتش زدند چرا كه بزرگترين گناه بيداري من بود ....! دير امدي عزيزم كرامت يزداني( اشك) شيراز تير ماه ۸۵
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:11  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:3  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:59  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:20  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
مشهد:آن مرد با شمع آمد.
اصفهان:آن مرد با پول آمد. اردبیل:آن مرد بار برد. قزوین:آن مرد با لبخند آمد. رشت:آن مرد رفت بابا آمد. سنندج:آن مرد سبیل دارد. شیراز:آن مرد حال نداشت نیامد.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:41  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:38  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:15  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
من که از پژمردن یک شاخه گل! از نگاه ساکت یک کودک بیمار! از فغان یک قناری در قفس! از غم یک مرد در زنجیر! حتی قاتلی بر دار! اشک در چشمان و بغضم در گلوست... وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست... مرگ او را در کجا باور کنم ؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:7  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 2:46  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|