![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:51  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:40  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بي تو كوچه به كوچه دلم اندوه است و اشك ، بي تو آهنگ زندگي من ، آهنگ غم است خنده ات براي من حياتي دوباره و ديدنت زندگاني .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:29  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:25  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
پرهاي زمزمه
مانده تا برف زمين آب شود.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:22  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بیایید که هر فرد را بعنوان انسان محترم شماریم و از هیچ انسانی بت نسازیم تنهایی، حقیقت بنیادی وگریزناپذیر وجود انسان است اولین جادوی عشق توهم پایان ناپذیری آن است هیچ بالشی به نرمی وجدان آسوده نیست موسیقی عشق است در جستجوی کلمه و جان را از آلودگی های زندگی روزمره می شوید
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:13  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:48  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
دخترم ، در پشت اين دشت غريب مي پراند سنگ تا بشكند شيشه درد …! سحري در راه كرم شبتاب نمي تابد چرا ؟ نكند كودك دشت سنگ بر تابش كرم سحر ي امد و رفت دخترم خاموش است …!؟ كرامت يزداني ( اشك ) شيراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:43  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بر لب من شبنمي تنها دعايي براي بودا شدن ديريست كه پنهانم لب طاقچه من هنوز عروسكي بيدار است ..! اندوه اساطير نردبان هستي من .. اواز دف نامحرم دشت از اغازتو و پايان من هبوط يك برگ از درخت نارنج بر سبزه هاي لب عمر ….! ما نمي دانيم در سوگ كفترها -چرا – چلچله ها ميگريند …! كرامت يزداني ( اشك ) شيراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:42  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
عطش اندام خرداد از گوشه چشمهايت در دل کویری ام ترانهای میسازد به وسط روح یک موج که ازحماسهی پريشان گيسوانت هویداست موج مرا از هستیت بنوشان...... کرامت یزدانی ( اشک) شیراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:26  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
حالا دیگر ارام ارام درین دشت غریب و بیکسی کسی بر ساحل گام مینهد و صدای طولانی خاک در لابلای سپیدی موهایم .......... من اواز و رقص و پایکوبی موج را مینگرم و چشمهایم میان لخته های بی خدایی گر میگیرند ودر لابلای این سازهای کوک نشده زندگی با آهنگهای ناموزون به انتظار موج باز میمانند این ساحل نیمه عریان از دوری موج میمیرد.... کرامت یزدانی (اشک)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
امروز را بخاطر بسپار..... ۸۵/۳/۲۷
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
زندگی گل زردی است به نام "غم" مروارید غلطانی است به نام "اشک" آینه ای شکسته است بنام "دل" و بلاخره فریاد بلندی است بنام :آه
دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه می شود که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد و ایمان به ماورا طبیعت و پنهانیهای پشت پرده خلقت پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار است انچه در جهانی از معنا نگنجد در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ........................؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:3  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تو باش ساحل من موج من ارام به سوی تو در حرکتم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:0  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:50  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
درختان ایستاده میمیرند.......
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:49  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:45  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:42  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:37  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
به کودکی گفتند:عشق چیست؟ گفت: بازی به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت: عمر به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
به کودکی گفتند:عشق چیست؟ گفت: بازی به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت: عمر به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:31  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
بالاخره دوازدهم خرداد فرا رسید... با هفتا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولـــک یه حس عاشـــــــق با یه قلــــب کوچــک فقط می خواد بهت بگه تولـــــــــدت مبارک
فاطیما جان تولدت مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:16  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
فاطیما جان تو تنها گرما بخش زندگی ام هستی تولدت مبارک ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:9  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند
يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:15  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تو خاموشی در این وادی زمانزده مغموم پس که بخواند ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1:35  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|