|
بزودی به طور جامع و کامل یک سری مقالاتی تحت عنوان " اماکن تاریخی - مذهبی فارس و گسترش گردشگری مذهبی " در این وبلاگ می اید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:25  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
حضور میلیونی مردم شهید پرور ایران زمین اهورایی به پای صندوق های رای به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر (عج) و مقام معظم رهبری و دولت اسلامی مبارک باد....
چشم دشمنان کور باد و خداوند این سرزمین اهورایی را از شر بد اندیشان بپایاد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
شب
هجوم شاپرک ها به نزدیکترین سیاهی رویش علفهای هرز بر ساقه گل شب بو میهمانی دست ها در عزای یک کبوتر رقص تاریکی در مرگ نور کوله ای پر از نقاب.. بر ساحل تفتیده شب کتابی پر از واژه های گنگ شعر شاعری با خط بریل و ترسیم مرگ بر ماسه ها ناله زنی مقدس در خرابه ای متروک شراب یک ساله پدر در تنهایی شب یلدایی فشار هوا بر ریه های خاک خورده شاعر یادداشتهای الوده یک مدیر در گاو صندوق اداره حذف اندیشه با هجوم موج بر ساحل بازی کودکانه پشت در های بسته و هزار نامه ناگشوده بسته های سفید در مشت یک کودک خماری معلم ودیکته های نیمه تمام اخرین اتراق همسری بر بالش صداقت و هزار دادگاه خیانت .... شب من اشک واین یاد داشت الوده..... کرامت یزدانی ( اشک)شیراز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:16  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
چشماني براي بودن....
چند وقتي مي شد که نديده بودمش،تلفنش قطع بود ، پول نداشت پرداخت کنه !زنگ خونه رو زدم خانمش چقدر پيرشده بود...گفت بيمارستانه !...نفس زنان مردم رو عبور کردم..اتاق 110 رو مي پرسيدم.دراون شلوغي فرشته اي نابينا با انگشت اشاره هدايتم کرد.
يه اتاق با صدو ده افتخار! اونجا روي تخت يه قديسه سبز و تنها بيقرار بود.دور دهانش رو ديوار شيشه اي درست کرده بودن تا نتونه اعتراض کنه تا نتونه نفس بکشه تا نتونه از زندگيش بگه ...بگذريم زياد سياسي نشه !؟ شناسنامه اش مهر باطلي روش خورده ولي براي يادگاري نگهش داشته بود.خردل غربيها لبانش رو دوخته بود! اومدم باهاش حرف بزنم بغض گلويم رو فشرد ..اشک توچشماش جمع شده بود چشماش مي درخشيد ..چشماش حرف ميزدن .. اونطرف هم دختر چهارساله اش سرکوچکش رو رو دستش گذاشته بود نگاه ميکرد و اون موهاي بلندش رو روي سينه باباش ريخته بود... اين قديسه شيميايي محصول کربلاي پنج بود ! قلب اين پدر و دختر زمان رو شرمنده ميکرد. شايد بخاطر دريا رفته بود.که اينچنين ارام بر دستهاي تشنه مرگ ذوب ميشد .دلم گرفت ، ضبط رو خاموش کردم دفترم روبستم..ماسک نميگذاشت فرياد کنه ! با چشم گريون ترکش کردم ...موقع خدحافظي دخترش تو چشمام زل زد و سير نگام کرد .... فرداجشن و پايکوبي بود خيابونا واسه ورود يه وزير نورافشاني و گلباران شده بود... تو اون شلوغي روزنامه اي رو گير اوردم لابلاي اگهي ها يواشکي نوشته بود: فلاني هم عروج کرد راهت ادامه دارد اي شهيد !!؟ ************************************ غروب همان روز از دور جنازه اش رو ديدم که تو بارون ،خاک رو شرمنده ميکرد دخترش از تو جمعيت غريب ، غريبانه به من زل زد ... چشماش ميدرخشيد مثل پدرش ؟! چشماني براي بودن ....!؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:40  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
در گذر تند زمستان
در کنار هزار اجاقک یخ زده وصدها دستهای بی نشان بر گیسوی شلال گیتار روزه سکوت میگیرم - تا تو را- در بارش باران وبرف - و- در وزوز گیتار باد -برای دیداری تازه- در شام آخر بیابم ،بیابم، بیابم..... کرامت یزدانی )اشک ---شیراز..۲۱/۱۲/۸۷
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:54  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
تن پوسیده یک شاعر ....! ******************* سهم من در این شهر بزرگ یک مشت خاک ... که ان هم اصل نیست...! این خاک شاید تن پوسیده یک سگ یک قمری عاشق یا یک گربه تنها باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شبگرد یک بی خانمان یا یک معتاد بی کس باشد این خاک شاید تن پوسیده یک اعدامی یک بی گناه یا یک قاضی باشد این خاک شاید تن پوسیده یک مدیر یک کاخ نشین یا یک باغبان باشد این خاک شاید تن پوسیده یک شاعر یک فرهیخته مظنون یا یک جنین پاک باشد این خاک شاید تن پوسیده یک زن یک دختر تنها یا یک ....... باشد این خاک هرچه باشد حتما بوی باران می دهد ...! راستی سهم من از باران چیست !؟
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:1  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
مرگم را گزارش کردند ...! --------------------------- من دونده ای خسته از پیچ و خم های شهر هرچه میروم باز به پایان نمی رسد این قصه در این زمانه امیخته شد ادم با حیوان با سنگ با رنگ .....! در یک هوای نیمروز دلم لک میزند برای بوی آدم برای یک جرعه آب حیات... ... لباسم را خونین مرگم را گزارش کردند در عزایم سه روز خرما و یک جرعه حرام نوشیدند اما من بودم بودنم را کس ندانست
باز دویدم باز دویدم تا به قبرستان رسیدم آه بر من ! گورم نیز مرا نشناخت ..... کرامت یزدانی ( اشک)
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:0  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
اسطوره وار.... =========================================================== استخواني پوسيده در دست، - دوان دوان- به سوي خانه مي آيي! از حفاري قبرهاي باستان - اسطوره وار – قصه مي گويي! ناگهان! برخود مي لرزي، ترس در صورتت مي پيچد استخوان از دستت مي افتد.. ناگهان! - ديوانه وار- به گورستان هزاره ها بر ميگردي،
به دنبال لنگه کفش کهنه ات خاکهاي مرده را بر باد ميدهي...! هزاره ها مي گذرند! نه بيلي! نه کفشي ! نه استخواني! به جا مانده است..... فردا که بيايد! در دکه هاي کهنه فروشي، ديرينه شناسان روشن فکر بر لنگه کفشي کهنه، - عاشقانه- فرضيه ها ميبافند......!؟
کرامت يزداني(اشک) شيراز 21 /11/87
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:21  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
حقیقت به تنهایی پیروز است
सत्यमेव जयते
شعار ملي هندوستان
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:47  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:39  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
برف که می آمد
پنجره اتاقم هنوز باز بود و انتظار بر سفیدی خیس پنجه میکشید
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:34  توسط کرامت یزدانی ( اشک)
|
|
|